رفتن به مطلب

PRINCE OF PERSIA: THE SANDS OF TIME REMAKE

اطلاعیه
  • ! به انجمن خانه بازی ها خوش آمدید

تخته امتیازات


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان ۲۰/۰۹/۱۲ در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز
    "بی معنی" * کلر* تقریبا 2ساعتی بود که داشتیم تو خیابون های نیویورک پرسه می‌زدیم تعداد زیادی مبتلا ها رو دیدیم ولی هنوز اطلاعاتی پیدا نکرده بودیم بیشتر شبیه به گروه بی خانمانان بودیم 😅 توی همه این مدت جز چند کلمه و یه لبخند محو از لیون چیز دیگه ای ندیدم پشت سر هممون حرکت میکرد هر دفعه که بر می‌گشتم صورتش جمع شده بود و دستش رو روی پیشونیش فشار میداد و وقتی میدید من دارم بهش نگاه میکنم یه خودش میومد و عادی رفتار میکرد نگرانش بود م و برگشتم به سمتش حرکت کردم که کریس گفت کریس : کجا کلر! کلر : همینجام .....و بعد به لیون نگاه کردم که کریس سر تکون داد کنارش وایستادم و قدم هامو باهاش هماهنگ کردم کلر : خوبی لیون : اره کلر : دروغ تابلویی بود چون قیافت برعکس این رو نشون میده ...چیزی شده لیون لیون : نه کلر : اما انگار حالت خوب نیست لیون : به تو .....مربوط نیست! کلر : اما لیون من فق...... لیون : تو فقط چی .....چرا همش سعی میکنی به بقیه کمک کنی در حالی که نمی خوان ...کلر برو و دیگه ام برنگرد تا منو نگاه کنی و برام دل بسوزونی حالم از ترحم بهم میخوره از حرفایی که بهم زد ناراحت شدم احساس اعصبانیت بدی داشتم اسلحه ام رو بالا روبه سرش با یه دست نشونه گرفتم و با صدای بلند گفتم کلر : تو عوض شدی ...یه ادم خودخواه که کسی رو جز خودش نمیبینه من فقط میخواستم باهات حرف بزنم تا یکم راحت بشی و احساس سبکی بکنی فکر میکردم همیشه مثل دوتا دوست باقی بمونیم یا حتی مثل کریس می مونی برام اما تو این حس رو نداری و برای خودم متاسفم که همچین حسابی روت باز کرده بودم و تو دیگه اون ادمی نیستی که لیاقت حرف زدن یا حتی کشته شدن داشته باشه اقای لیون اسکات کندی و ازش دورشدم چند قدم که به سمت جیل و شری برداشته بودم برگشتم و گفتم کلر : در ضمن امیدوارم مثل اون عوضیا که این بلا رو سر مردم میارن نشی چون همشون مثل تو فکر میکنن و اینکه اونام اول ادم خوبه ی داستان بودن لیون با سرعت زیاد به سمت دخترا رفتم و دست جیل رو گرفتم و با سرعت راه افتادم شری نگاهی به لیون کرد و پشت سرمون راه افتاد نمیدونم لیون چه حسی پیدا کرده بود با شنیدن حرفام چون حالت صورتش اصلا تغییر نکرد ولی خودم از کل قضیه ناراحت بودم از حرفای لیون از کلماتی که خودم پست سر هم به زبون می اوردم و حس خوبی رو منتقل نمی کردن به دست بند توی دستم نگاه کردم این همون دست بندی بود که لیون برای تولدم هفته پیش خریده بود و توی اون جعبه ای که از جیبش در اورد بود بهترین کادو بود که گرفتم چون از طرف کسی بود که مثل یه برادر روش حساب میکردم ولی حالا دیگه اون حس دوستانه بین مون نبود فک کنم خودمم خیلی زیاده روی کردم مخصوصا تو قسمت اخر حرفام امکان نداشت لیون که خودش بازمانده یه کابوس بود سعی کنه یه کابوس بزرگتر بسازه تا دنیا تبدیل به جهنم بشه اما خب حالا دیگه دیر شده بود من اون حرفارو گفت *پیرس* یا دعوایی که بین لیون و کلر صورت گرفت میخواستم برم پیش لیون که پشیمون شدم و با جیک و کریس هم قدم شدم پیرس : اصلا انتظارشو نداشتم فکر میکردم رابطه ببن لیون و کلر خیلی دوستانه باشه حتی گاهی اوقات کلر به شوخی برادر دوم صداش میکرد کریس : منم همین فکر رو میکردم جیک : دوستانه ...یه یک سالی هست که این کلمه کنار اسم لیون معنی نمیده کریس : منظورت چیه ؟ جیک : تقریبا یه سال پیش لیون به همراه ۱۳ نفر از مامورای سازمان برای نجات مردم سمت تگزاس رفتن.... یه ترور بود اونا موفق شدن قبل از اینکه اتفاق بزرگی بیوفته محل تروریست ها رو پیدا کنن اما خب یه نفر با لیون تماس میگیره و میگه محل یه تروریست دیگه رو هم میدونه لیون به همراه ۳ نفر از اعضای گروه به جایی که مرد پشت تلفن میگه میروند ولی کسی نبود تا اونا برگردن یه بمب توی جای اول منفجر میشه و اون ۱۰ نفر همه ی ادمایی که اون اطراف زندگی میکردن به همراه به مدرسه ابتدایی نابود میشه بیشتر اون ادم ها مردن .... جیک داشت حرف میزد که دیگه نتونست ادامه بده و اونجا بود که متوجه شدم دخترا اونجا وایستادن و دارن گوش میدن شری ادامه داد : فقط ۳۵ تا باز مانده باقی مونده بود از یه مدرسه ۳۴۷ نفر و اونا ام به سختی زنده مونده بودن ....و لیون خودشو مقصر مرگ همه ی اون بچه ها و ادمای دیگه که مردن میدون اینا میدونه چشمم به کلر افتاد که سرش پایین بود و از ما دور شد جیل :ما هم شنیده بودیم واقعا ناراحت کنندس اما مقصر اون نیست جیک : اگه میتونی بهش ثابت کن ... کریس : بهتره راه بیوفتیم چون سر و کله مهمونامون دوباره پیدا شد همه اسلحه هامونو چک کردیم و راه افتادیم یاد لیون افتادم و به عقب نگاه کردم اما اونجا نبود با خودم گفتم شاید عقب ‌‌‌‌تر وایستاده اما این طور نبود اسمشو صدا کردم پیرس : فرمانده کندی....فرمانده کندی..... کریس : پیرس چیکار میکنی بیا دیگه عجله کن تعدادشون خیلی زیاده پیرس : نیست ....لیون نیست ‌.....رفته ! کریس : چی همین 5_6 دقیقه پیش اینجا بود ....لیون ....لیون ... کریس به اطراف نگاه کرد و گفت کریس : بیا بریم پیرس اگه نیست پس رفته و جاش امنه با سر تایید کردم و راه افتادم یعنی کجا رفته بود *شری* بعد از اون دعوا و حرفایی که من وجیک زدیم حالا سر وکله BOW پیدا شده بود تعداد زیادشون رو کشتیم و داشتیم می‌دویدیم که کریس گفت کریس : بریم به سمت خیابون بالایی به پشت سرم نگاه کردم وااای نه شری : اینا از کجا اومدن چرا هی زیاد میشن جیک : چی ؟ شری : کله مبارکتو بچرخون میبینی وقتی جیک به پشت سرمون نگاه کرد چشماش گرد شد قیافش خنده دار بود دستمو محکم گرفت و گفت جیک : فقط بدو شری با تمام سرعت داشتیم به خیابون بالایی رسیدیم جیل : اینجا چه خبره کلر : بهتره بریم توی یکی از خونه ها کریس : فکر خوبه ولی کدوم ؟ داشتن بهمون نزدیک میشدن اگه همه رو میکشتیم چیزی از مهماتمون باقی نمیموند چشمم به خونه ای که یکم اونور تر بود افتاد در ضد سرقت داشت به خونه اشاره کردم و گفتم شری : اون چطوره در ضد سرقت داره و یه جورایی ایمنیش بالاست کریس : خوبه بریم به سمت خونه رفتیم جیل قفل در رو باز کرد طوری انگار که قبلا یه دزد ماهر بوده همه وارد خونه شدیم پیرس در رو قفل کرد و کریس و جیک یه مبل گذاشتن جلوی در رو به شون کردم و گفتم شری : اصلا نیازی به این نبود کریس : منظورت چیه شری : اینجا مجهز به سیستم امنیته فقط باید سیستم رو پیدا کنیم و قفل کنیم بعد دنبال سیستم گشتم که کلر پرسید : از کجا فهمیدی شری : از اون دوربین ها بیرونم بود ...در خونه ام از اوناست که فقط با سیستم امنیتی قفل اصلی میشه پیرس : دمت گرم.... از کجا میدونستی شری : لیون بهم یاد داده مگه نه لیون ؟ به اطراف نگاه کردم لیون نبود شری : پس لیون کجاست😟 کریس : وقتی داشتیم میومدیم پیرس متوجه شد که نیست ....سر وکله اش پیدا میشه اگه پیداش نشد میریم سراغش جیل : اون که نمی دونه ما اینجاییم کریس : اگه لیونه میاد همینجا *لیون* بعد از حرفای کلر زد حالم بدتر شد یعنی واقعا اون منو مثل اون عوضیا می‌دونه سردرد داشت میکشتم شروع کردم به راه رفتن چند بار سرمو تکون دادم تا دیدم واضح بشه یا شایدم برا این بود که حرفای کلر یادم بره به اطراف نگاه کردم احساس کردم یکی اون سمت وایستاده و داره نگام میکنه واضح نمیدیدم چشمامو بهم فشار دادم و دوباره باز کردم ولی کسی نبود امکان نداشت توهم باشه به اون سمت رفتم هیچ کدومشون متوجه دور شدنم نشدن خوبه تنهایی شاید بتونم یه چیزایی پیدا کنم به کوچه اونور خیابون که رسیدم داخل شدم 5دقیقه ای طول کشید تا از سمت اون کوچه تنگ و خفه بیرون بیام وقتی خارج شدم چند قدم بیشتر بر نداشته بودم که چشمم به اداره پلیس محلی اون قسمت افتاد خب یه سری اطلاعات پیش پا افتاده رو اینا اطلاع رسانی کرده بودن به سمتش رفتم و بدون هیچ درنگی وارد شدم لیون : امیدوارم همتون رفته باشید مرخصی ... داخل اتاق هارو نگاه کردم هیچ چیز خاصی وجود نداشت....به اتاق رئیس پلیس رسیدم و داخل شدم حتما اینجا یه چیزی هست به سمت کامپیوترش رفتم و روشن کردم میز پر بود شیشه خورده چند تا کاغذ رو میز بود وقتی میخواستم برشون دارم یه تیکه شیشه بزرگ ناخداگاه توی دستم فرو رفت از دستم بیرون کشیدمش زخم عمیقی بود ولی دردی برام نداشت شاید برای این بود که به این زخم ها عادت کرده بودم کاغذ هارو با اون یکی دستم برداشتم خب اینا دیگه چی هستن! این اطلاعات حمله و اطلاعات وجود چنین ویروسایی اینجا چیکار میکرد چرا اینارو گزارش ندادن....کامپیوتر روشن شد احساس سرگیجه داشتم برای همین روی صندلی نشستم یه پوشه توجهمو جلب کرد اسم پوشه وحشت بود ....پوشه رو باز کردم یه سری عکس بود با یه سری نوشته که در مورد همین حمله ها بود تاریخشون برای یک روز پیش بود یه فایل صوتی ام بود که بازش کردم فایل : امیدوارم تویی که داری این فایل رو گوش میدی بتونی به مردم بیگناه کمک کنی یا این اطلاعات رو به دست کسی برسونی که بتونه کاری انجام بده ...من تازه با خبر شدم که دوتا ازمایشگاه توی نیویورک وجود داره که یه کاری وحشتناکی انجام میده این اتفاقاتی که افتاده ام زیر سر اوناست این قضایارو دولتم متوجه شده اما یه چیزای دیگه ام هست من تازه متوجه شدم میدونم که قبلا همچین ویروسایی وجود داشته اما این یکم عجیبه بعد از اینکه چند نفر رو مبتلا میکنن بدنشون ریشه میزنه و نابود میشن اونا حتی میتونن وجودتو از جاهای دورتر هم حس کنن اگه بخوان سرعتشون چند برابرهم میشه....(نفس کشید همراه با سرفه)من دیگه نمی تونم ادامه بدم من رئیس پلیس محلی مارول کاتسو هستم ... اطلاعات رو بردار و از اینجا بروووووووو وقتی صدا قطع شد فلشی که همراه داشتم رو از توی جیبم در اوردم و همه‌ی اطلاعات رو ریختم توش به همراه اون چند تا کاغذ گذاشتمشون توی جیبم صدای راه رفتن یه نفر اومد وقتی برگشتم یه پلیس مبتلا شده دیدم یه خانم بود نور چراغ قوه تفنگمو روی تیکت لباس متمرکز کردم نوشته بود مارول کاتسو پس این بود ..... تفنگ رو روی سرش نشونه گرفتم و گفتم لیون : ممنون برای کمک هات مارول ....ولی واقعا متاسفممممممممم بهش شلیک کردم از اداره پلیس خارج شدم احساس کردم هنوز یکی داره نگام میکنه ولی اهمیت ندادم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۶:۳۹ بود و هوا داشت تاریک میشد ...ساعتمو یه حالت ردیاب در اوردم و بقیه رو پیدا کردم به سمت علامت رفتم از اینجا فقط یه ربع فاصله داشتن ________________________________________________ جلوی در یه خونه رسیدم با خودم گفتم یعنی اینجان دلمو به دریا زدم و نزدیک در خونه شدم امیدوار بودم اینجا باشن چون از شدت سردردم دیگه نمیتونستم یه قدم دیگه بر دارم چند ضربه به در زدم و.... * کریس * یک ساعتی بود توی این خونه بودیم هوا هم داشت تاریک میشد اون BOW ها تازه دست از سرمون برداشته بودن کنار کلر نشستم و دستمو انداختم پشتش کریس : چطوری؟😁 بهم نگاه کرد و گفت کلر : خوبم کریس : ببین این قضیه تموم بشه من و تو جیل میریم مسافر نظرت چیه ؟ کلر : عالیه🙁 دو تا دست از پشت روی شونم قرار گرفت جیل : امیدوارم نظر منم براتون مهم باشه ...چون من کاملااااا موافقم 🤩 کریس : شک داشتم اگه غیر این بود عزیزم😅 کلر بهمون نگاه کرد و گفت : آره خیلی خوبه که میریم مسافر 🙄 جیل : مطمئنی خوبی!؟ کلر : نه کریس : بخاطر حرفای لیونه کلر : اره ...یعنی نه ... بخاطر حرفای خودمه ...من اونو خیلی بهتر از همتون میشناسم اون همچین ادمی که گفتم نیست من زیاده روی کردم شاید برای همینه که غیبش زده جیل : شاید بخاطر حرفات ناراحت بشه ولی قهر نمیکنه و بره...حتما متوجه یه چیزی شده و رفته کلر : ولی اگه بخاطر حرفای من رفته باشه و بلایی سرش بیاد خودمو نمیبخشم کریس : بلایی سرش نمیاد بعد از اینکه این حرف رو زدم در با چند ضربه که بهش خورد به صدا در اومد بلند شدم و به جیک و پیرس نگاه کردم جیک : یعنی خودشه پیرس : اون که نمی دونست ما اینجاییم به سمت در رفت میخواستم سوالی بپرسم که با شنید صدای اون شخص دهنمو دوباره بستم ... : لیونم به سمت شری برگشتم و گفتم که سیستم رو باز کنه در رو باز کردم بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه اومد داخل شد و منم در رو بستم شری : لیون اومدی!.... کجا بودی تو ؟ حالت خوبه اتفافی که برات نیوفتاد لیون : خوبم😶 (نگاهش بدون حس بود مثلا😅) به هیچکدوم از ما ها نگاهی نکرد حتی وقتی جواب شری رو میداد با اسلحه‌اش ور میرفت بعد چند دقیقه اسلحه رو سر جاش گذاشت و سرشو بلند کرد و به کلر نگاه کرد و دوباره سرش رو چرخوند کریس : احیانا میتونم بپرسم کجا غیبت زد لیون : اره کریس : خب😐...کجا بودی؟ لیون : رفتم دنبال یه چیزی جیک که رو به روی لیون رو زمین نشسته بود گفت جیک : چیز یا شخص ! لیون /: جیک : منظورم اینکه رفته بودی به رابط عزیزیمون سر بزنی خیلی دوست دارم ببینم چه شکلیه !خوشگله 🤩 لیون : خفه شو شری : جیک 😳 واقعا که تو یه...... جیک : شوخی کردم ....ولی چرا یکی از اونا نمیاد به این پیرس بدبخت محل بده ...قیافه نداره ولی خب ادمه (برای اینکه حرص لیون و پیرس رو دربیاره میگفت) پیرس : اره من ادم هستم اما خب تو اونم نیستی 😅 دخترا زده بودن زیر خنده حتی کلرم میخندید منم خندم گرفت اما قیافه لیون تغییری نکرد ...چند قدم برداشت و رو به روی جیک وایستاد و گفت لیون : خفه میشی یا خودم خفه ات کنم جیک : اوکی ..چرا جوش میاری ...یکم اروم باش از جیک دور شد و رو به روی کلر نشست فکر کردم میخواد با کلر حرف بزنه اما حتی نگاهشم نکرد لیون : کریس یه نگاه به اینا بنداز.... چندتا برگه که خونی بودن خون روی برگه ها تازه بودن انگار همین الان خونی شده باشن به دست لیون نگاه کردم حدسم درست بود کریس : دستت چی ش.... لیون : مهم نیست برگه ها رو نگاه کن ....
این صفحه از تخته امتیازات بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد
×
×
  • اضافه کردن...