رفتن به مطلب
اطلاعیه
! به انجمن خانه بازی ها خوش آمدید

Leon_sk

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    17
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    16

Leon_sk آخرین باز در روز 19 سپتامبر برنده شده

Leon_sk یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

40 ضعیف

درباره Leon_sk

آخرین بازدید کنندگان نمایه

312 بازدید کننده نمایه
  1. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "بی معنی" * کلر* تقریبا 2ساعتی بود که داشتیم تو خیابون های نیویورک پرسه می‌زدیم تعداد زیادی مبتلا ها رو دیدیم ولی هنوز اطلاعاتی پیدا نکرده بودیم بیشتر شبیه به گروه بی خانمانان بودیم 😅 توی همه این مدت جز چند کلمه و یه لبخند محو از لیون چیز دیگه ای ندیدم پشت سر هممون حرکت میکرد هر دفعه که بر می‌گشتم صورتش جمع شده بود و دستش رو روی پیشونیش فشار میداد و وقتی میدید من دارم بهش نگاه میکنم یه خودش میومد و عادی رفتار میکرد نگرانش بود م و برگشتم به سمتش حرکت کردم که کریس گفت کریس : کجا کلر! کلر : همینجام .....و بعد به لیون نگاه کردم که کریس سر تکون داد کنارش وایستادم و قدم
  2. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "اینم نیویورک" *شری* من کلر و جیک وارد اتاق شدیم و پیش بقیه نشستیم که لیون شروع کرد به توضیح دادن وقتی بحث کار درمیون بود نه تیکه مینداخت نه شوخی میکرد لیون:خب اون حمله هایی که به اون شهر شد مطمئنن به حمله ای هایی که قراره به نیویورک بشه و البته اولین حمله شروع شده ربط داره از اطلاعاتی که به کمک هانیگن و چند نفر دیگه به دست اوردم فهمیدم خیلی وقته هیچ خرید و فردشی توی بازار سیاه رخ نداده پس یه احتمال می مونه اینکه با یه فاجعه جدید با یه نوع بندی جدید ولی با اصالت ویروس های قبلی سر و کار داریم ما باید بریم نیویورک یه سری ازمایشگاه های مخفی که موقعیتشو از یه رابط گرفتم اونجا وجو
  3. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "شش نفری" *لیون* با صدای الارم مزخرف گوشیم بلند شدم اخه این این چ صدایه یجوریه انگار همه چی گل و بلبل منم تو شرکت بیمه کار میکنم(مثال مزخرفی بود😐😂) بدون نگاه کردن به آینه اتاقم رفتم سر کمد لباسا واو که تنوع رنگی: (مشکی سفید طوسی) یه تیشرت مشکی و شلوار جین مشکی پوشیدم اطلاعاتی که هانیگان در اورده بود رو توی یه هارد ریختم رفتم سمت ماشینم که چشمم به موتور سیکلتم که اون سمت گاراژ بود افتاد خب فک کنم نظرم عوض شد چون رفتم سمت موتور سیکلتم 😆 و سوار شدم و البته به عنوان یه پلیس با شخصیت باید عین ادم برونم چون دو ماه پیش بخاطر سرعت زیادم با موتور کلی جریمه دادم و موتورم رو که خوابو
  4. Leon_sk

    قهرمان تنها

    ممنون❤ ممنون عزیز🌷 ...بهترم ☺
  5. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "تهدید" *لیون* وقتی رسیدم خونه حتی نای پلک زدنم نداشتم ولی با این حال استراحت انگار به من نیومدهلباسامو عوض کردمو به هانیگان زنگ زدم _چیشد چیزی فهمیدی اینگرید _سلام _اها سلام چیشد _اول بگو اون دوستت که اینارو داده بهت کیه _خب ی دوسته دیگه _از کی تا حالا با کسایی که با عامل این جور اتفاقات کار میکنن یا مورد اطمینانشون هستن رفاقت میکنی _چی؟ _خنگی یا خودتی زدی به خنگی (ولی من مطمئنم هانیگان داره تو ذهنش میگه صد در صد خنگه😂)کسی که همچین اطلاعات مهمی رو به دست اورده یه فرد عادی نیست حتما قبلا باهاشون کار میکرده و اینکه تو اونو از کجا میشناسی
  6. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "معموریت مهم" * کریس * از سر جام بلند شدم که یکی دستشو رو شونم گذاشت وقتی برگشتم با نیش گشاد توماس(یه دوست قدیمی که الان فرمانده ارتش )رو به رو شدم وقتی چشم به لبخنده گنده اش افتاد ناخداگاه خندم گرفت _چطوری کریس _خوبم تو اینجا چیکار میکنی ... _رئیس جمهور ازم خواسته بود تا بیام به نشونه تایید سرم رو تکون دادم و سمت جایی که لیون نشسته بود رفتم که دیدم توماسم دنبالمه _فک کنم یه تشکر بهم بدهکاری لیون بدون اینکه سرشو تکونی بده تا منو ببینه جواب داد لیون : من ازت نخواسته بودم که تشکرم کنم خودم می تونم حرف بزنم توماس : خب فک کنم اون اِریس بایکر یچ
  7. Leon_sk

    قهرمان تنها

    " فاجعه " بدون اینکه لباسامو عوض کنم با همون سر و وضع داغونم راه افتادم سمت کاخ ریاست جمهوری...و امیدارم بودم که اون بایکر ۶ و مفت خورا اونجا باشین که (فقط دارم امید الکی به خودم میدم اخه مگه میشه اونا نباشن )..... _سلام خانم رئیس جمهور تو اتاقشونن _ (با تندی جوابمو داد) اقای کندی یهو نمیومدین دیگه الان نیم ساعته دیر کردین پوکر نگاش کردم? ...که گفت :به جای نگاه کردن به من بفرمایید سمت اون اتاق همه اونجان سرمو تکون دادمو راه افتادم تقه ای به در زدم هیچ از این اتاق خوشم نمیومد چون جلسات مهم تو این اتاق بود و حتما اون بایکرم هست با صدا بفرمایید دستی به موهام
  8. Leon_sk

    قهرمان تنها

    ممنونم
  9. Leon_sk

    قهرمان تنها

    سلام ببخشید چند وقت نبودم اما برگشتم و قول میدم که چندتا پارت بزارم ?Leon_sk#
  10. Leon_sk

    قهرمان تنها

    #پارت۶ "قرمز پوش" *لیون* شماره الوده شده ها بیشتر شده و ما حتی ی سر نخ کوچیک هم پیدا نکردیم خسته تر از همیشه ماشینمو پارک کردمو و وارد خونه شدم _خیلی وقته منتظرتم با شنیدن صدا برگشتم _ایدا روی کاناپه نشسته بود و داشت با یه لبخند بی معنی به من نگاه می کرد _همیشه انقدر دیر میای؟ _تو ام همیشه دزدکی وارد خونه مردم میشی ? _خب راستش اره چون کارمه ....نمی خوای ازم پذیرایی کنی _باور نمی کنم که چیزی نخوردی _اره خودم پذیرایی کردم _بیخیال ...اینجا چیکار داری ؟؟؟اینم این موقع شب _فک می کردم خوشحا
  11. Leon_sk

    قهرمان تنها

    چشم طولانی تر مینویسم
  12. Leon_sk

    قهرمان تنها

    سلام خب راستش اولین باره که دارم داستان مینویسم برا همین یکم هنگم من به هیچ کدوم از شخصیتای رزیدنت اویل توهین نمی کنم چون با همشون خاطره دارم و هم دوست ندارم کسی ناراحت بشه ? سعی میکنم جذاب تر بشه داستان و اینکه از داستان انتخاب شما خیلی خوشم اومد?
  13. Leon_sk

    قهرمان تنها

    #پارت۵ "کمکم کن" *لیون* چند دقیقه ای رو توی سکوت سر کردیم که جیل با تک سرفه ای شروع کرد به حرف زدن جیل:خب لیون فکر کنیم تو فقط برای تبریک تولد کلر نیومدی درسته؟! _خب راستش .....اره فقط برای این نیومدم ...اومدم تا با کریس در مورد ..... داشتم حرف میزدم که کریس وسط حرفم پرید کریس :در مورد اون شهر که نزاشتی پاک سازی بشه حرف بزنی _داشتم میگفتم اگه وسط حرفم نمی پریدی _____________________ بعد از اینکه همه چیز رو تعریف کردم رو به کریس کردم و گفتم _حالا ازت می خوام کمکم کنی تا بتونم عامل این اتفاقا رو پیدا کنم ..... کمکم میکنی؟ کریس :اره
  14. Leon_sk

    قهرمان تنها

    #پارت۴ "ملاقات دوست قدیمی" * کلر * داشتیم تلوزیون میدیدیم که صدای در زدن اومد جیل اومد بلند شه گفتم : بشین من باز میکنم ?فکر کنم مویراست بعد به سمت در رفتم و به سرعت باز کردم و گفتم :مگه قرار نبود صبح بیای باهم بریم خرید ? _من ؟؟? با شنیدن صداش رنگم پرید فردی که جلوم بود رو از پایین به بالا انالیز کردم _لیون؟! _مگه شبیه کس دیگه هستم _ببخشید اول فکر کردم مویراست ? _با چشام های بسته و بدون اینکه بفهمی طرف کیه حرف میزنی کار دستت میده دختر ..... _?.....این چیه دسته گله؟؟ _ن پ باغچه اس? ...نمی خوای
  15. Leon_sk

    قهرمان تنها

    #پارت۳ "ملاقات دوست قدیمی" * کریس * خسته و کوفته از BSAAبرگشتم چیزایی که امروز شنیدم کلافم کرده اینکه ی شهر دیگه داره به سرگذشت راکون سیتی دچار حالمو بد میکرد وقتی کلید رو روی در انداختمو در رو وا کردم صدای جیل اومدکه گفت _بلاخره اومدی مگه نگفتم زود بیا اخه مثلا تولد خواهرت بود امروز _بزا برسم بعد شروع کن جیل ...... حالا خوبه ساعت 9انقدر غر میزنی بعد از اینکه اینو گفتم حتی فرصت اینو ندادم چیزی بگه و به طرف اتاق رفتم تا لباسامو عوض کنم وقتی برگشتم پایین دیدم که جیل پشتشو کرد به من فهمیدم از حرفام ناراحت شده _متاُسفم عزیزم ... نبای
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • اضافه کردن...