رفتن به مطلب
اطلاعیه
  • ! به انجمن خانه بازی ها خوش آمدید

Leon_sk

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    17
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    16

Leon_sk آخرین باز در روز 19 سپتامبر برنده شده

Leon_sk یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

39 ضعیف

درباره Leon_sk

آخرین بازدید کنندگان نمایه

214 بازدید کننده نمایه
  1. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "بی معنی" * کلر* تقریبا 2ساعتی بود که داشتیم تو خیابون های نیویورک پرسه می‌زدیم تعداد زیادی مبتلا ها رو دیدیم ولی هنوز اطلاعاتی پیدا نکرده بودیم بیشتر شبیه به گروه بی خانمانان بودیم 😅 توی همه این مدت جز چند کلمه و یه لبخند محو از لیون چیز دیگه ای ندیدم پشت سر هممون حرکت میکرد هر دفعه که بر می‌گشتم صورتش جمع شده بود و دستش رو روی پیشونیش فشار میداد و وقتی میدید من دارم بهش نگاه میکنم یه خودش میومد و عادی رفتار میکرد نگرانش بود م و برگشتم به سمتش حرکت کردم که کریس گفت کریس : کجا کلر! کلر : همینجام .....و بعد به لیون نگاه کردم که کریس سر تکون داد کنارش وایستادم و قدم هامو باهاش هماهنگ کردم کلر : خوبی لیون : اره کلر : دروغ تابلویی بود چون قیافت برعکس این رو نشون میده ...چیزی شده لیون لیون : نه کلر : اما انگار حالت خوب نیست لیون : به تو .....مربوط نیست! کلر : اما لیون من فق...... لیون : تو فقط چی .....چرا همش سعی میکنی به بقیه کمک کنی در حالی که نمی خوان ...کلر برو و دیگه ام برنگرد تا منو نگاه کنی و برام دل بسوزونی حالم از ترحم بهم میخوره از حرفایی که بهم زد ناراحت شدم احساس اعصبانیت بدی داشتم اسلحه ام رو بالا روبه سرش با یه دست نشونه گرفتم و با صدای بلند گفتم کلر : تو عوض شدی ...یه ادم خودخواه که کسی رو جز خودش نمیبینه من فقط میخواستم باهات حرف بزنم تا یکم راحت بشی و احساس سبکی بکنی فکر میکردم همیشه مثل دوتا دوست باقی بمونیم یا حتی مثل کریس می مونی برام اما تو این حس رو نداری و برای خودم متاسفم که همچین حسابی روت باز کرده بودم و تو دیگه اون ادمی نیستی که لیاقت حرف زدن یا حتی کشته شدن داشته باشه اقای لیون اسکات کندی و ازش دورشدم چند قدم که به سمت جیل و شری برداشته بودم برگشتم و گفتم کلر : در ضمن امیدوارم مثل اون عوضیا که این بلا رو سر مردم میارن نشی چون همشون مثل تو فکر میکنن و اینکه اونام اول ادم خوبه ی داستان بودن لیون با سرعت زیاد به سمت دخترا رفتم و دست جیل رو گرفتم و با سرعت راه افتادم شری نگاهی به لیون کرد و پشت سرمون راه افتاد نمیدونم لیون چه حسی پیدا کرده بود با شنیدن حرفام چون حالت صورتش اصلا تغییر نکرد ولی خودم از کل قضیه ناراحت بودم از حرفای لیون از کلماتی که خودم پست سر هم به زبون می اوردم و حس خوبی رو منتقل نمی کردن به دست بند توی دستم نگاه کردم این همون دست بندی بود که لیون برای تولدم هفته پیش خریده بود و توی اون جعبه ای که از جیبش در اورد بود بهترین کادو بود که گرفتم چون از طرف کسی بود که مثل یه برادر روش حساب میکردم ولی حالا دیگه اون حس دوستانه بین مون نبود فک کنم خودمم خیلی زیاده روی کردم مخصوصا تو قسمت اخر حرفام امکان نداشت لیون که خودش بازمانده یه کابوس بود سعی کنه یه کابوس بزرگتر بسازه تا دنیا تبدیل به جهنم بشه اما خب حالا دیگه دیر شده بود من اون حرفارو گفت *پیرس* یا دعوایی که بین لیون و کلر صورت گرفت میخواستم برم پیش لیون که پشیمون شدم و با جیک و کریس هم قدم شدم پیرس : اصلا انتظارشو نداشتم فکر میکردم رابطه ببن لیون و کلر خیلی دوستانه باشه حتی گاهی اوقات کلر به شوخی برادر دوم صداش میکرد کریس : منم همین فکر رو میکردم جیک : دوستانه ...یه یک سالی هست که این کلمه کنار اسم لیون معنی نمیده کریس : منظورت چیه ؟ جیک : تقریبا یه سال پیش لیون به همراه ۱۳ نفر از مامورای سازمان برای نجات مردم سمت تگزاس رفتن.... یه ترور بود اونا موفق شدن قبل از اینکه اتفاق بزرگی بیوفته محل تروریست ها رو پیدا کنن اما خب یه نفر با لیون تماس میگیره و میگه محل یه تروریست دیگه رو هم میدونه لیون به همراه ۳ نفر از اعضای گروه به جایی که مرد پشت تلفن میگه میروند ولی کسی نبود تا اونا برگردن یه بمب توی جای اول منفجر میشه و اون ۱۰ نفر همه ی ادمایی که اون اطراف زندگی میکردن به همراه به مدرسه ابتدایی نابود میشه بیشتر اون ادم ها مردن .... جیک داشت حرف میزد که دیگه نتونست ادامه بده و اونجا بود که متوجه شدم دخترا اونجا وایستادن و دارن گوش میدن شری ادامه داد : فقط ۳۵ تا باز مانده باقی مونده بود از یه مدرسه ۳۴۷ نفر و اونا ام به سختی زنده مونده بودن ....و لیون خودشو مقصر مرگ همه ی اون بچه ها و ادمای دیگه که مردن میدون اینا میدونه چشمم به کلر افتاد که سرش پایین بود و از ما دور شد جیل :ما هم شنیده بودیم واقعا ناراحت کنندس اما مقصر اون نیست جیک : اگه میتونی بهش ثابت کن ... کریس : بهتره راه بیوفتیم چون سر و کله مهمونامون دوباره پیدا شد همه اسلحه هامونو چک کردیم و راه افتادیم یاد لیون افتادم و به عقب نگاه کردم اما اونجا نبود با خودم گفتم شاید عقب ‌‌‌‌تر وایستاده اما این طور نبود اسمشو صدا کردم پیرس : فرمانده کندی....فرمانده کندی..... کریس : پیرس چیکار میکنی بیا دیگه عجله کن تعدادشون خیلی زیاده پیرس : نیست ....لیون نیست ‌.....رفته ! کریس : چی همین 5_6 دقیقه پیش اینجا بود ....لیون ....لیون ... کریس به اطراف نگاه کرد و گفت کریس : بیا بریم پیرس اگه نیست پس رفته و جاش امنه با سر تایید کردم و راه افتادم یعنی کجا رفته بود *شری* بعد از اون دعوا و حرفایی که من وجیک زدیم حالا سر وکله BOW پیدا شده بود تعداد زیادشون رو کشتیم و داشتیم می‌دویدیم که کریس گفت کریس : بریم به سمت خیابون بالایی به پشت سرم نگاه کردم وااای نه شری : اینا از کجا اومدن چرا هی زیاد میشن جیک : چی ؟ شری : کله مبارکتو بچرخون میبینی وقتی جیک به پشت سرمون نگاه کرد چشماش گرد شد قیافش خنده دار بود دستمو محکم گرفت و گفت جیک : فقط بدو شری با تمام سرعت داشتیم به خیابون بالایی رسیدیم جیل : اینجا چه خبره کلر : بهتره بریم توی یکی از خونه ها کریس : فکر خوبه ولی کدوم ؟ داشتن بهمون نزدیک میشدن اگه همه رو میکشتیم چیزی از مهماتمون باقی نمیموند چشمم به خونه ای که یکم اونور تر بود افتاد در ضد سرقت داشت به خونه اشاره کردم و گفتم شری : اون چطوره در ضد سرقت داره و یه جورایی ایمنیش بالاست کریس : خوبه بریم به سمت خونه رفتیم جیل قفل در رو باز کرد طوری انگار که قبلا یه دزد ماهر بوده همه وارد خونه شدیم پیرس در رو قفل کرد و کریس و جیک یه مبل گذاشتن جلوی در رو به شون کردم و گفتم شری : اصلا نیازی به این نبود کریس : منظورت چیه شری : اینجا مجهز به سیستم امنیته فقط باید سیستم رو پیدا کنیم و قفل کنیم بعد دنبال سیستم گشتم که کلر پرسید : از کجا فهمیدی شری : از اون دوربین ها بیرونم بود ...در خونه ام از اوناست که فقط با سیستم امنیتی قفل اصلی میشه پیرس : دمت گرم.... از کجا میدونستی شری : لیون بهم یاد داده مگه نه لیون ؟ به اطراف نگاه کردم لیون نبود شری : پس لیون کجاست😟 کریس : وقتی داشتیم میومدیم پیرس متوجه شد که نیست ....سر وکله اش پیدا میشه اگه پیداش نشد میریم سراغش جیل : اون که نمی دونه ما اینجاییم کریس : اگه لیونه میاد همینجا *لیون* بعد از حرفای کلر زد حالم بدتر شد یعنی واقعا اون منو مثل اون عوضیا می‌دونه سردرد داشت میکشتم شروع کردم به راه رفتن چند بار سرمو تکون دادم تا دیدم واضح بشه یا شایدم برا این بود که حرفای کلر یادم بره به اطراف نگاه کردم احساس کردم یکی اون سمت وایستاده و داره نگام میکنه واضح نمیدیدم چشمامو بهم فشار دادم و دوباره باز کردم ولی کسی نبود امکان نداشت توهم باشه به اون سمت رفتم هیچ کدومشون متوجه دور شدنم نشدن خوبه تنهایی شاید بتونم یه چیزایی پیدا کنم به کوچه اونور خیابون که رسیدم داخل شدم 5دقیقه ای طول کشید تا از سمت اون کوچه تنگ و خفه بیرون بیام وقتی خارج شدم چند قدم بیشتر بر نداشته بودم که چشمم به اداره پلیس محلی اون قسمت افتاد خب یه سری اطلاعات پیش پا افتاده رو اینا اطلاع رسانی کرده بودن به سمتش رفتم و بدون هیچ درنگی وارد شدم لیون : امیدوارم همتون رفته باشید مرخصی ... داخل اتاق هارو نگاه کردم هیچ چیز خاصی وجود نداشت....به اتاق رئیس پلیس رسیدم و داخل شدم حتما اینجا یه چیزی هست به سمت کامپیوترش رفتم و روشن کردم میز پر بود شیشه خورده چند تا کاغذ رو میز بود وقتی میخواستم برشون دارم یه تیکه شیشه بزرگ ناخداگاه توی دستم فرو رفت از دستم بیرون کشیدمش زخم عمیقی بود ولی دردی برام نداشت شاید برای این بود که به این زخم ها عادت کرده بودم کاغذ هارو با اون یکی دستم برداشتم خب اینا دیگه چی هستن! این اطلاعات حمله و اطلاعات وجود چنین ویروسایی اینجا چیکار میکرد چرا اینارو گزارش ندادن....کامپیوتر روشن شد احساس سرگیجه داشتم برای همین روی صندلی نشستم یه پوشه توجهمو جلب کرد اسم پوشه وحشت بود ....پوشه رو باز کردم یه سری عکس بود با یه سری نوشته که در مورد همین حمله ها بود تاریخشون برای یک روز پیش بود یه فایل صوتی ام بود که بازش کردم فایل : امیدوارم تویی که داری این فایل رو گوش میدی بتونی به مردم بیگناه کمک کنی یا این اطلاعات رو به دست کسی برسونی که بتونه کاری انجام بده ...من تازه با خبر شدم که دوتا ازمایشگاه توی نیویورک وجود داره که یه کاری وحشتناکی انجام میده این اتفاقاتی که افتاده ام زیر سر اوناست این قضایارو دولتم متوجه شده اما یه چیزای دیگه ام هست من تازه متوجه شدم میدونم که قبلا همچین ویروسایی وجود داشته اما این یکم عجیبه بعد از اینکه چند نفر رو مبتلا میکنن بدنشون ریشه میزنه و نابود میشن اونا حتی میتونن وجودتو از جاهای دورتر هم حس کنن اگه بخوان سرعتشون چند برابرهم میشه....(نفس کشید همراه با سرفه)من دیگه نمی تونم ادامه بدم من رئیس پلیس محلی مارول کاتسو هستم ... اطلاعات رو بردار و از اینجا بروووووووو وقتی صدا قطع شد فلشی که همراه داشتم رو از توی جیبم در اوردم و همه‌ی اطلاعات رو ریختم توش به همراه اون چند تا کاغذ گذاشتمشون توی جیبم صدای راه رفتن یه نفر اومد وقتی برگشتم یه پلیس مبتلا شده دیدم یه خانم بود نور چراغ قوه تفنگمو روی تیکت لباس متمرکز کردم نوشته بود مارول کاتسو پس این بود ..... تفنگ رو روی سرش نشونه گرفتم و گفتم لیون : ممنون برای کمک هات مارول ....ولی واقعا متاسفممممممممم بهش شلیک کردم از اداره پلیس خارج شدم احساس کردم هنوز یکی داره نگام میکنه ولی اهمیت ندادم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۶:۳۹ بود و هوا داشت تاریک میشد ...ساعتمو یه حالت ردیاب در اوردم و بقیه رو پیدا کردم به سمت علامت رفتم از اینجا فقط یه ربع فاصله داشتن ________________________________________________ جلوی در یه خونه رسیدم با خودم گفتم یعنی اینجان دلمو به دریا زدم و نزدیک در خونه شدم امیدوار بودم اینجا باشن چون از شدت سردردم دیگه نمیتونستم یه قدم دیگه بر دارم چند ضربه به در زدم و.... * کریس * یک ساعتی بود توی این خونه بودیم هوا هم داشت تاریک میشد اون BOW ها تازه دست از سرمون برداشته بودن کنار کلر نشستم و دستمو انداختم پشتش کریس : چطوری؟😁 بهم نگاه کرد و گفت کلر : خوبم کریس : ببین این قضیه تموم بشه من و تو جیل میریم مسافر نظرت چیه ؟ کلر : عالیه🙁 دو تا دست از پشت روی شونم قرار گرفت جیل : امیدوارم نظر منم براتون مهم باشه ...چون من کاملااااا موافقم 🤩 کریس : شک داشتم اگه غیر این بود عزیزم😅 کلر بهمون نگاه کرد و گفت : آره خیلی خوبه که میریم مسافر 🙄 جیل : مطمئنی خوبی!؟ کلر : نه کریس : بخاطر حرفای لیونه کلر : اره ...یعنی نه ... بخاطر حرفای خودمه ...من اونو خیلی بهتر از همتون میشناسم اون همچین ادمی که گفتم نیست من زیاده روی کردم شاید برای همینه که غیبش زده جیل : شاید بخاطر حرفات ناراحت بشه ولی قهر نمیکنه و بره...حتما متوجه یه چیزی شده و رفته کلر : ولی اگه بخاطر حرفای من رفته باشه و بلایی سرش بیاد خودمو نمیبخشم کریس : بلایی سرش نمیاد بعد از اینکه این حرف رو زدم در با چند ضربه که بهش خورد به صدا در اومد بلند شدم و به جیک و پیرس نگاه کردم جیک : یعنی خودشه پیرس : اون که نمی دونست ما اینجاییم به سمت در رفت میخواستم سوالی بپرسم که با شنید صدای اون شخص دهنمو دوباره بستم ... : لیونم به سمت شری برگشتم و گفتم که سیستم رو باز کنه در رو باز کردم بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه اومد داخل شد و منم در رو بستم شری : لیون اومدی!.... کجا بودی تو ؟ حالت خوبه اتفافی که برات نیوفتاد لیون : خوبم😶 (نگاهش بدون حس بود مثلا😅) به هیچکدوم از ما ها نگاهی نکرد حتی وقتی جواب شری رو میداد با اسلحه‌اش ور میرفت بعد چند دقیقه اسلحه رو سر جاش گذاشت و سرشو بلند کرد و به کلر نگاه کرد و دوباره سرش رو چرخوند کریس : احیانا میتونم بپرسم کجا غیبت زد لیون : اره کریس : خب😐...کجا بودی؟ لیون : رفتم دنبال یه چیزی جیک که رو به روی لیون رو زمین نشسته بود گفت جیک : چیز یا شخص ! لیون /: جیک : منظورم اینکه رفته بودی به رابط عزیزیمون سر بزنی خیلی دوست دارم ببینم چه شکلیه !خوشگله 🤩 لیون : خفه شو شری : جیک 😳 واقعا که تو یه...... جیک : شوخی کردم ....ولی چرا یکی از اونا نمیاد به این پیرس بدبخت محل بده ...قیافه نداره ولی خب ادمه (برای اینکه حرص لیون و پیرس رو دربیاره میگفت) پیرس : اره من ادم هستم اما خب تو اونم نیستی 😅 دخترا زده بودن زیر خنده حتی کلرم میخندید منم خندم گرفت اما قیافه لیون تغییری نکرد ...چند قدم برداشت و رو به روی جیک وایستاد و گفت لیون : خفه میشی یا خودم خفه ات کنم جیک : اوکی ..چرا جوش میاری ...یکم اروم باش از جیک دور شد و رو به روی کلر نشست فکر کردم میخواد با کلر حرف بزنه اما حتی نگاهشم نکرد لیون : کریس یه نگاه به اینا بنداز.... چندتا برگه که خونی بودن خون روی برگه ها تازه بودن انگار همین الان خونی شده باشن به دست لیون نگاه کردم حدسم درست بود کریس : دستت چی ش.... لیون : مهم نیست برگه ها رو نگاه کن ....
  2. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "اینم نیویورک" *شری* من کلر و جیک وارد اتاق شدیم و پیش بقیه نشستیم که لیون شروع کرد به توضیح دادن وقتی بحث کار درمیون بود نه تیکه مینداخت نه شوخی میکرد لیون:خب اون حمله هایی که به اون شهر شد مطمئنن به حمله ای هایی که قراره به نیویورک بشه و البته اولین حمله شروع شده ربط داره از اطلاعاتی که به کمک هانیگن و چند نفر دیگه به دست اوردم فهمیدم خیلی وقته هیچ خرید و فردشی توی بازار سیاه رخ نداده پس یه احتمال می مونه اینکه با یه فاجعه جدید با یه نوع بندی جدید ولی با اصالت ویروس های قبلی سر و کار داریم ما باید بریم نیویورک یه سری ازمایشگاه های مخفی که موقعیتشو از یه رابط گرفتم اونجا وجود داره که از مرحله ساخت تا برداشت درست بغل گوش ماست تنها کار اینکه.. لیون داشت حرف میزد که یهو جیک پرید وسط و حرف لیون ماسید تو جیک : محض اطلاعات عمومی میپرسما احیانا رابط عزیز خانم نبود🤨 اخه ما از این رابط ها نداشتیم تو سازمان مگه اینکه تازه باهاش اشنا شده باشی و فرضیه دوم اینکه یه چند سال و اندی هست که میشناسیش هممون با این حرف جیک زدیم زیر خنده فقط قیافه لیون دیدنی بود که داشت با چشماش جیک رو می خورد که یهو گفت لیون : منم محض اطلاعات عمومی میپرسم احیانا حقوقت اضافی نکرده یا هوس اضافه کاری نکردی ؟ با این حرف لیون من و کلر و جیل نمی تونستیم جلوی خودمونو بگیریم جیک: به چی میخندین لیون راست میگه دیگه ما کلی از این رابط های خوشگل و تو دل برو در سازمان داریم میخواین بریم نشونتون بدم کیلویی هم میدیم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کریس تو نمیخوای کریس: من غلط بکنم لیون: بسه دیگه جیک شورشو در اوردی جیک: باشه باشه ارام باش لیون شروع کرد به گفتن بقیه حرفاش لیون:تنها کاری که باید انجام بدیم اینکه بریم نیویورک دنبال اون دوتا ازمایشگاه صدای موبایل کریس بلند شد کریس: بله پیرس .....باشه اره بگو با لیون کار داری میبینمت *لیون* پوکر بهش نگاه کردم خب بگه از طرف BSAA هم اومده چه با من کار داشته باشه چه نه میارنش پیش خودم صدای تقه در اومد که گفتم بیا تو ...:قربان از BSAA اومدن بزارم بیاد ..... حرف تو دهنش ماسید وقتی چشمش به ارم روی لباس کریس و جیل افتاد ...:الان میگم بیاد تو پیرس:سلام ..سلام کاپیتان ..سلام فرمانده کندی و بقیه وقتب داشت مینشست چپ چپ به جیک نگاه کرد که دلم خواست یکم جیک رو اذیت کنم تا ادم بشه _پیرس لیون صدام کن برا صدمین بار .....اونی که باید فرمانده یا رئیس صدام کنه نمیفهمه من فرمانده تو نیستم که بهم میگی فرمانده مگه نه جیک ؟ جیک : تیکه مزخرفی بود خوشم نیومد پیرس : من عادت دارم کسایی که که از من مقامشون بالا تره رو با لقب هایشون صدا کنم حالا جز هر سازمانی باشن فرمانده کندی لبخند کوتاهی بهش زدم و با خودم گفتم کلا بچه بفهمیه و به جیک نگاه کردم بر عکس این حالا اینجا چیکار داره که یهو دو زاریم افتاد _کریس اینکه دیگه ربطی به ازدواجت نداره 😑 داره🤔 کریس : نه نداره😂 _یعنی من فک کنم یه لشکر زیر سر داری رو نمی کنی اگه کسه دیگه هم میخواد بیاد بگو کریس: اطمینان دارم کسه دیگه ای نیست _باشه بلند شدم وقتشه بریم دیگه بریم سرنوشت منتظرمونه (سرنوشت🤨 بیخیال بابا این چیه دیگه ) همه باهم سوار هلیکوپتر سازمان شدیم تا نیویورک راهی نبود (ولی دلیل نمیشه پیاده بریم😂) ________________________________ کریس داشت نقشه رو مرور میکرد برای بقیه اما خب من حتی یه کلمه از حرفاشم نفهمیدم حواسم یه جای دیگه بود سرمو رو به دیواره هلی کوپتر تکیه داده بودم سر درد داشتم نمیدونستم دارم به چی فک میکنم یه شخص یه مکان شاید یه زندگیه دیگه دلم خیلی هوس یه زندگی اروم رد کرده بود تو افکارم غرق شده بودم که خلبان گفت خلبان: فرمانده رسیدیم جیک:هیس مگه نمیبینی داره در باغ افکارش قدم رو میره با یه اخم از روی اعصابانیت به جیک. سرمو برگردوندم سمت خلبان _ یه جای خلوت فرود بیا بعدشم بر نگرد سمت سازمان توی یه جای امن فرود بیاین شاید به کمک شما دوتا نیاز شد دوتا خلبان ها : چشم قربان بعد از ۱۰ دقیقه فرود اومدن هممون از هلی کوپتر پیاده شدیم _اندرو و جیسون با هم در ارتباط باشین حواستونم به خودتون باشه نمیخوام اتفاقی براتون بیوفته اندرو: چشم قربان هلی کوپتر رفت چشمم به اطراف افتاد همه جا بوی مرگ میداد یه حسی بهم میگه شاید از مارم باشه کلر: هی بچه ها اینم نیویورک پیرس : اما فک کنم هیچ شباهتی بهش نداره پیرس راست میگفت هیچ شباهتی به جایی که من توش زندگی می کردم نداره ...... . . . اینم یه پارت بعد مدت های طولانی😁🙈
  3. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "شش نفری" *لیون* با صدای الارم مزخرف گوشیم بلند شدم اخه این این چ صدایه یجوریه انگار همه چی گل و بلبل منم تو شرکت بیمه کار میکنم(مثال مزخرفی بود😐😂) بدون نگاه کردن به آینه اتاقم رفتم سر کمد لباسا واو که تنوع رنگی: (مشکی سفید طوسی) یه تیشرت مشکی و شلوار جین مشکی پوشیدم اطلاعاتی که هانیگان در اورده بود رو توی یه هارد ریختم رفتم سمت ماشینم که چشمم به موتور سیکلتم که اون سمت گاراژ بود افتاد خب فک کنم نظرم عوض شد چون رفتم سمت موتور سیکلتم 😆 و سوار شدم و البته به عنوان یه پلیس با شخصیت باید عین ادم برونم چون دو ماه پیش بخاطر سرعت زیادم با موتور کلی جریمه دادم و موتورم رو که خوابونده بودن با بد بختی پس گرفتم _____________________________________________________ وقتی رسیدم جلوی در سازمان چشم خورد به جیک که توی محوطه سازمان عین ادمای شکست خورده راه میرفت که چشمش خورد به من و اومد نزدیک از موتور پیداه شدم و از یکی از سرباز ها خواستم تا ببرتش پارکینگ جیک:تو که حق موتور سواری نداشتی ؟ _دوماه گذشته جیک:شش ماه بود منع موتور سواریت _الان مشکلت اینه که عین بوقلمون تو محوطه راه میرفتی جیک:نه منتظر شری ام نیش خندی بهش زدم و زیر لب گفتم باز دعواتون شده با هم نیومدین به نشانه تاکید سرشو تکون داد و از کنار گذشتم وارد ساختمان شدم که یکی از سربازه منو صدا زد ....:قربان _بله ....:دونفر از اعضای BSAAداخل اتاقتون هستن با سر تایید کردم که متوجه شدم و رفتم سمت اتاقم خب مثل همیشه نیازی به در زدن نیست😆 جیل:سلام لیون _سلام کریس:خب جیل تو برو دیگه گفتی میای لیون رو ببینی بیا دیدش دیگه حالا برو سازمان جیل:با خودش چیکار دارم میخواستم باهاش حرف بزنم پوکر نگاشون کردم چی میگن اینا اصلا جیل چی میخواد اینجا نیومده چرا کریس داره بیرون میکنه جواب تمام این سوال ها رو با حرفی که جیل زد گرفتم جیل:منم باهاتون میام _ها؟کجا میای؟ جیل :دنبال اون یارو دیگه وپیدا کردن اطلاعات و جلوی این اتفاقات رو گرفتن چی میگه این رومو کردم طرف کریس _چیزی که از قلم ننداختی...مطمئن باشم😑 جیل:اون نگفت خودم فهمیدم _باش کریس:ازدواج کنی میفهم _پس فهمیدن این قضیه منطفیه(😂😂) جیل: بیام _امممم باشه فقط کسی دیگه ای نباید بفهمه کریس:باشه؟😑 _اره کریس زیر لب پوووفی کرد و ی سری عکس بهم نشون داد .....زیااد نااشنا نبودن خیلی سال از این عکسا میبینم ولی یچیزی منو از این عکسا میترسوند اینکه نکنه راکون سیتی دوباره تکرار شه اینکه نتونم مثل این شهر کوچیکی که تازگیا الوده شده بود جلوی پاک سازی شو با بمب های ارتش بگیرم نفس عمیقی کشیدمو گفتم _سه نفری باید همه چیو درست کنیم که یهو یکی در رو بی هوا باز کرد و گفت ...._ششنفری سه تایی به سمت صدا برگشتیم و با چهر های :جیک کلر و شری رو به رو شدیم اینا رو کجای دلم بزارم _نه سه نفری بیشتر خوش میگذره کلر:اتفاقا میخوایم به تو یکی خوش نگذره برا همین ما ام میایم رو به جیک و شری گفتم _الان اشتی کردین؟ شری:جیک تو همه چیزو باید به همه بگی 😠 جیک: من من چیزی نگفتم خودش فهمید _نه خودش گفت جیک :لیون نمیشه خفه شی هاااا _خب راستش نه...و اینکه رئیس یا قربان باید صدام کنی...حالا ام برید 🖐 کریس:لیون بهتر باشن دیدم که جیلم موافقه _باشه ولی جونتون پای نه مسئولیت مرگ کسی قبول میکنم نه کسی نجان میدم کلا خوشحال میشم وقتی مبتلا شدین همون موقعه یه تیر تو سرتون خلاص کنم دیدم همه با چشم های گرد دارن منو نگاه میکنم که با لبخند ریزی گفتم _شوخی کردم کلا فرشته نجات بودن از وظایف منه
  4. Leon_sk

    قهرمان تنها

    ممنون❤ ممنون عزیز🌷 ...بهترم ☺
  5. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "تهدید" *لیون* وقتی رسیدم خونه حتی نای پلک زدنم نداشتم ولی با این حال استراحت انگار به من نیومدهلباسامو عوض کردمو به هانیگان زنگ زدم _چیشد چیزی فهمیدی اینگرید _سلام _اها سلام چیشد _اول بگو اون دوستت که اینارو داده بهت کیه _خب ی دوسته دیگه _از کی تا حالا با کسایی که با عامل این جور اتفاقات کار میکنن یا مورد اطمینانشون هستن رفاقت میکنی _چی؟ _خنگی یا خودتی زدی به خنگی (ولی من مطمئنم هانیگان داره تو ذهنش میگه صد در صد خنگه😂)کسی که همچین اطلاعات مهمی رو به دست اورده یه فرد عادی نیست حتما قبلا باهاشون کار میکرده و اینکه تو اونو از کجا میشناسی _تو باید بازپرس میشدی😑 میشه بگی دقیقا اونجا چی نوشته _ببین در مورد ی سری حمله بیولوژیکی نوشته البته فقط نام حمله اول مشخص شده و یه سری ازمایشگاه که توی نیویورک اند _همین _توضیح کاملو ایمیل میفرستم برات خدافظ نزاشت جوابشو بدم خب اگه ی سری حمله دیگه هست پس به اون ازمایشگاها ربط دارن رفتم سر لپ تابم و همع چیزی که هانیگان فرستاده بود رو خوندم فک کنم الان تنها کمکی که از دستم بر میاد اینکه بخوابم 😪 *جیل* _کریس اومدی ؟ _نه _مسخره بازی در نیار چیشد چیکار کردین چیگفتین _همه رو توضیح بدم _خلاصه بگو _قرار شد من و لیون ی بریم دنبال عامل همه این بدبختا اینو گفتو رفت توی اتاق تا لباساشو عوض کنه خب چرا فقط اون و لیون منم میتوتم برم _کلر کو ؟ _تراسیو _اها _منم میام _کجا _با تو لیون کلر رو نمیدونم ولی من میام _چی حتی حرفم نزن دلم نمیخواد اتفاقی برات بیوفته ...چی با خودت فکر کردی که همچین حرفی میزنی _شما چی فکر کردین که میخواین دوتایی برید اصلا مگه تو باید بگی فردا منم باهات میام‌ دفتر رئیس جمهور و با لیون و رئیس جمهور حرف میزنم بعدم سریع مکان رو ترک کردم که چیزی نگه دلم میخواد تو این معموریت باشم حتی اگه به قیمت جونم تموم شه ....اگه لیون قبول کنه حل چون رئیس جمهور حرفشو قبول میکنه خیلی به لیون اعتماد داره ‌ رو تخت دراز کشیدم و با افکار ارزومندانه خوابم برد . . امیدوارم خوشتون اومده باشه❤ ببخشید🌷 چند وقت نبودم به خاطر بیماریم بستری بودم
  6. Leon_sk

    قهرمان تنها

    "معموریت مهم" * کریس * از سر جام بلند شدم که یکی دستشو رو شونم گذاشت وقتی برگشتم با نیش گشاد توماس(یه دوست قدیمی که الان فرمانده ارتش )رو به رو شدم وقتی چشم به لبخنده گنده اش افتاد ناخداگاه خندم گرفت _چطوری کریس _خوبم تو اینجا چیکار میکنی ... _رئیس جمهور ازم خواسته بود تا بیام به نشونه تایید سرم رو تکون دادم و سمت جایی که لیون نشسته بود رفتم که دیدم توماسم دنبالمه _فک کنم یه تشکر بهم بدهکاری لیون بدون اینکه سرشو تکونی بده تا منو ببینه جواب داد لیون : من ازت نخواسته بودم که تشکرم کنم خودم می تونم حرف بزنم توماس : خب فک کنم اون اِریس بایکر یچی رو راست گفت لیون سرشو تکونی داد و با اخم به توماس نگاه کرد و گفت :چیو توماس :اینکه شما دوتا نمی تونید با هم کنار بیاین من نگاهش کردم اره راست میگفت من و لیون نمیتونیم با هم کنار بیایم هدفامون یکیه ولی راهامون فرق میکنه حتی با اینکه قرار شده اگه چیزی فهمیدیم بهم کمک کنیم ولی هنوز میگم که لیون یه رفیق واسه من لیون : هی کریس اگه از قصر رویایت اومدی بیرون بیا بریم اتاق رئیس جمهور با صدای لیون به خودم اومدم (منو باش داشتم به کی فکر میکردم ) *لیون * داشتیم حرف میزدیم که کریس زل زد به منو رفت تو فکر (فکر کنم داره به خوبیای من فکر می کنه اخه مگه چند نفر مثل من وجود داره )خب دیگه زیاد داره بهم فکر میکه میترسم نیم سوز شه _هی کریس اگه از قصر رویایت اومدی بیرون بیا بریم اتاق رئیس جمهور ____________________________________________ من و کریس از اتاق رئیس جمهور اومدیم بیرون اومدیم و به سمت درب خروجی حرکت کردیم خب کریس فردا غروب میبینمت کریس سر تکون داد و رفت سمت ماشینش __________________________________________ فلش بک اتاق رئیس جمهور رئیس جمهور : کندی و ردفیلد شما بهتر از من همدیگه رو میشناسید پس ازتون میخوام به این اتفاق خاتمه بدین .....اون کسی که پشت این قضایا هست رو پیدا کنین _ حتما اقای رئیس جمهور کریس:باشه قربان
  7. Leon_sk

    قهرمان تنها

    " فاجعه " بدون اینکه لباسامو عوض کنم با همون سر و وضع داغونم راه افتادم سمت کاخ ریاست جمهوری...و امیدارم بودم که اون بایکر ۶ و مفت خورا اونجا باشین که (فقط دارم امید الکی به خودم میدم اخه مگه میشه اونا نباشن )..... _سلام خانم رئیس جمهور تو اتاقشونن _ (با تندی جوابمو داد) اقای کندی یهو نمیومدین دیگه الان نیم ساعته دیر کردین پوکر نگاش کردم? ...که گفت :به جای نگاه کردن به من بفرمایید سمت اون اتاق همه اونجان سرمو تکون دادمو راه افتادم تقه ای به در زدم هیچ از این اتاق خوشم نمیومد چون جلسات مهم تو این اتاق بود و حتما اون بایکرم هست با صدا بفرمایید دستی به موهام کشیدم و وارد شدم روی اولین صندلی بدون هیچ حرفی نشستم که بایکر شروع کرد :به به اقای کندی بلاخره تشریف اوردی فک نمی کنی یکم زود اومدی .... لااقل لباساتو عوض میکردی ...اومدم جوابشو بدم که با طعنه ادامه داد : اقا رئیس جمهور باید یه تجدید نظری در مورد رئیس سازمان DSO بکنین فک کنم ایشون بجزء لاف زدن کار دیگه ای بلد نیست اخه میگفتن نمیزارم دوباره همچین اتفاقی بیوفته با عصبانیت از جام بلند شدم و دستمو روی میز کوبیدم و با صدای بلند بی توجه به اون همه اومدم شروع کردم _ اِریس به تو هیچ ربطی ندارع که من چیکار میکنم لااقل توی اتاق کارم پامو روی پام نمیندازم و بعد از چند وقت شروع کنم به دستور دادن جون مردم برام مهم نباشه .. میخواستم ادامه بدم که یه صدا از اون سمت سالن گفت _بیخیال لیان .....نه لیاقت داره که بخاطرش خوردن کردنی ...نه موقعیت مناسبیه به سمت صدا برگشتم که بایکر:هی ردفیلد این قضیه به تو ربطی نداره ...ادای رفیقا رو در نیار که همه خوب میدونن تو لیان اونقدرا هم که نشون میدین از هم خوشتون نمیاد من اومدم حرف بزنم که رئیس جمهور :تموش کنید دیگه.... اینجا برای نشون دادن نفرتاتون نیست ....کاری نکنید که کلا برکنارتون کنم ...لیان ، بایکر بشینید چپ چپ به اِریس نگاه کردم که پوزخندی زد سعی کردم همه چیو فراموش کنم رئیس جمهور : همتون میدونید که دوباره یه سری حمله بیولوژیکی صورت گرفته ازتون میخوام که همه ی گروه هاتون اماده باش باشن میخوام دوباره یه فاجعه رخ بده .... سازمانDSO و لیون اسکات کندی رئیس سازمان مسئولیت مقابله رو دارن اما می خوام که حتی ارتشم برای کمک اماده باش باشه بعد ی سری توضیح داد و گفت :کندی و ردفیلد بیاین اتاق من و از اتاق خارج شد سرم رو به صندلی تکیه دادم
  8. Leon_sk

    قهرمان تنها

    ممنونم
  9. Leon_sk

    قهرمان تنها

    سلام ببخشید چند وقت نبودم اما برگشتم و قول میدم که چندتا پارت بزارم ?Leon_sk#
  10. Leon_sk

    قهرمان تنها

    #پارت۶ "قرمز پوش" *لیون* شماره الوده شده ها بیشتر شده و ما حتی ی سر نخ کوچیک هم پیدا نکردیم خسته تر از همیشه ماشینمو پارک کردمو و وارد خونه شدم _خیلی وقته منتظرتم با شنیدن صدا برگشتم _ایدا روی کاناپه نشسته بود و داشت با یه لبخند بی معنی به من نگاه می کرد _همیشه انقدر دیر میای؟ _تو ام همیشه دزدکی وارد خونه مردم میشی ? _خب راستش اره چون کارمه ....نمی خوای ازم پذیرایی کنی _باور نمی کنم که چیزی نخوردی _اره خودم پذیرایی کردم _بیخیال ...اینجا چیکار داری ؟؟؟اینم این موقع شب _فک می کردم خوشحال شدی وقتی دیدیم _وقتی خوشحال میشم که یهو غیبت نزنه اونم برای چند ماه ...نمی خوای جواب سوالمو بدی با من چیکار داری؟؟ بلند شد و اومد رو به روم وایستاد _بگیرش به دستش نگاه کردم یه فلش بود ازش گرفتم _این چیه _موتور ماشین ? _منظورم اینکه توش چیه _ نه حال توضیح دارم نه وقتشو فقط اینکه به چیزی که دنبالشی نزدیکت می کنه ...البته باید یکم عجله کنی بعدم دستی تکون داد و رفت (برای اولین بار میخوام وقتی ایدا میره لیون صداش نکنه????)با همون لباسای خاکی و صورت داغون با عجله لپ تاپمو برداشتمو و فلش رو زدم بهش فایل رو باز کردم ...اول چیزی نفهمیدم اما وقتی پایین و بالا کردم فهمیدم قراره کلی حمله تو کل کشور رخ بده که فقط نوشته اولیش اولیش تو نیویورکه با صدای زنگ گوشیم با عجله برش داشتم _بله _اقای کندی منشی رئیس جمهور هستم ...داخل نیویورک ی اتفاقاتی داره رخ میده که رئیس جمهور می خوان سریع بیاین اینجام _تا ی ساعت دیگه اونجام شماره هانیگن رو گرفتم _هانیگن ؟ _لیون؟ _ی سری اطلاعات در مورد این اتفاقات اخیر برات فرستادم ببین چیزی می تونی از توش در بیاری _اینا رو از کجا اوردی _ی دوست بهم داده _دوست ؟ _بیخیال الان باید برم بعدا زنگ میزنم
  11. Leon_sk

    قهرمان تنها

    چشم طولانی تر مینویسم
  12. Leon_sk

    قهرمان تنها

    سلام خب راستش اولین باره که دارم داستان مینویسم برا همین یکم هنگم من به هیچ کدوم از شخصیتای رزیدنت اویل توهین نمی کنم چون با همشون خاطره دارم و هم دوست ندارم کسی ناراحت بشه ? سعی میکنم جذاب تر بشه داستان و اینکه از داستان انتخاب شما خیلی خوشم اومد?
  13. Leon_sk

    قهرمان تنها

    #پارت۵ "کمکم کن" *لیون* چند دقیقه ای رو توی سکوت سر کردیم که جیل با تک سرفه ای شروع کرد به حرف زدن جیل:خب لیون فکر کنیم تو فقط برای تبریک تولد کلر نیومدی درسته؟! _خب راستش .....اره فقط برای این نیومدم ...اومدم تا با کریس در مورد ..... داشتم حرف میزدم که کریس وسط حرفم پرید کریس :در مورد اون شهر که نزاشتی پاک سازی بشه حرف بزنی _داشتم میگفتم اگه وسط حرفم نمی پریدی _____________________ بعد از اینکه همه چیز رو تعریف کردم رو به کریس کردم و گفتم _حالا ازت می خوام کمکم کنی تا بتونم عامل این اتفاقا رو پیدا کنم ..... کمکم میکنی؟ کریس :اره رفیق کلر:من و جیلم که شلغمیم درسته کریس با سر تاکید کرد که جیل کوسن مبل رو کوبید تو سرش بعد از ۱ ساعت بلند شدم خداحافظی کردم داشتم از در خارج میشدم که جیل صدام کرد جیل: لیون؟؟ _بله جیل: خیلی خوشحالم که نزاشتی اون شهر پاکسازی شه ...نزاشتی اون خاطره تلخ دوباره تکرار شه لبخندی بهش زدم و از خونه کریس خارج شدم
  14. Leon_sk

    قهرمان تنها

    #پارت۴ "ملاقات دوست قدیمی" * کلر * داشتیم تلوزیون میدیدیم که صدای در زدن اومد جیل اومد بلند شه گفتم : بشین من باز میکنم ?فکر کنم مویراست بعد به سمت در رفتم و به سرعت باز کردم و گفتم :مگه قرار نبود صبح بیای باهم بریم خرید ? _من ؟؟? با شنیدن صداش رنگم پرید فردی که جلوم بود رو از پایین به بالا انالیز کردم _لیون؟! _مگه شبیه کس دیگه هستم _ببخشید اول فکر کردم مویراست ? _با چشام های بسته و بدون اینکه بفهمی طرف کیه حرف میزنی کار دستت میده دختر ..... _?.....این چیه دسته گله؟؟ _ن پ باغچه اس? ...نمی خوای بزاری بیام داخل _اها ببخشید بیا داخل بعد از جلوی در رفتم کنار و لیون خیلی ریلکس بدون اینکه تعارف کنه اول من برم داخل ، داخل شد? کریس :کلر کی بود اومدم جواب بدم که لیون گفت :من *کریس* نگاهمو از تلوزیون گرفتمو به سمت صدا برگشتم که خندم گرفت? لیون کندی ...با دسته گل این موقع شب _چیز خنده داری دیدی ؟!? _اومدی خواستگاری ؟!? _ اره حتما ی درصد فکر کن من برم خواستگاری کسی ...امدم تولد کلر رو بهش تبریک بگم اینم برای کلر و دسته گل رو با ی جعبه کوچیک که از جیب سویشرتش در اورد به کلر داد و گفت لیون:تولدت مبارک کلر کلر: وای ممنون ?.....تو برام کادو گرفتی بعد برادرم یادش نبود تبریک بگه پوکر به کلر نگاه کردم که لیون پوزخندی زد و رو مبل روبه روی من نشست
  15. Leon_sk

    قهرمان تنها

    #پارت۳ "ملاقات دوست قدیمی" * کریس * خسته و کوفته از BSAAبرگشتم چیزایی که امروز شنیدم کلافم کرده اینکه ی شهر دیگه داره به سرگذشت راکون سیتی دچار حالمو بد میکرد وقتی کلید رو روی در انداختمو در رو وا کردم صدای جیل اومدکه گفت _بلاخره اومدی مگه نگفتم زود بیا اخه مثلا تولد خواهرت بود امروز _بزا برسم بعد شروع کن جیل ...... حالا خوبه ساعت 9انقدر غر میزنی بعد از اینکه اینو گفتم حتی فرصت اینو ندادم چیزی بگه و به طرف اتاق رفتم تا لباسامو عوض کنم وقتی برگشتم پایین دیدم که جیل پشتشو کرد به من فهمیدم از حرفام ناراحت شده _متاُسفم عزیزم ... نباید اینطوری حرف میزدم _باشه بخشیدمت ولی دفعه اخرت باشه ها??? _منو باش فکر کردم ناراحت شدی ? با صدای کلر سمتش برگشتم _سلام داداشی _سلام _احساس نمی کنی باید چیزی بگی _?؟؟؟.....اها تولدت مبارک? جیل :انقدر سخت بود داشتیم تلوزیون میدیدم که صدای در زدن اومد ..... *لیون* ی نگاه به گوشیم انداختم دیروز کلی با رئیس جمهور حرف زدم تا اون شهر پاکسازی نشه و اخرش قبول کرد و ازم خواست خودم دستور لغوش رو بدم ولی باید کسی که دوباره این بدبختی رو شروع کرده پیدا کنم تا .... تا.... تا ....هوف بیخیال یه لیوان قهوه برای خودم درست کردم و نشستم پای تلوزیون مجری خبری : طبق اخرین خبر دستور پاک سازی شهر ****(نمیدونم اسم شروع رو چی بزارم??)به دستور لیان اسکات کندی رئیس سازمان امنیتی لغو شده است ....این شهر قرنطینه شده و قرار است که سازمان DSOافرادی که هنوز الوده نشده اند را پیدا کرده و از شهر خارج کنند و..... تلوزیون رو خاموش کردم و ی نگاه ب ساعتم انداختم 8:15 از جام بلند شدم و رفتم تا لباسامو عوض کنم فقط یه نفر میتونه کمکم کنه تا عامل همه این اتفاقا رو پیدا کنم .....کریس ردفیلد . . . جلوی گل فروشی وایستادم ی دسته گل گرفتم اخه فک کنم امروز تولد کلر فقط با این بهونه که می خوام تولدشو تبریک بگم می تونم این وقت شب بعد از این همه مدت برم اونجا سوار ماشین شدم و بعد10 دقیقه جلوی در خونه ردفیلد بودم نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در اپارتمانش زدم .....
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • اضافه کردن...