رفتن به مطلب
انجمن خانه بازی ها
کاپتان پرایس 1378

بیو گرافی Albert Wesker

پست های پیشنهاد شده

فقط اعضا می توانند link ها را ببینند برای مشاهده ثبت نام کنید

 

تولد ۱۹۶۰

مرگ ۹ مارس ۲۰۰۹

جنسیت مرد

قد ۱۹۰ سانتیمتر

وزن ۹۰ کیلوگرم

وضعیت مرده

 

آلبرت وسکر ( Albert Wesker )یکی از کلیدی ترین شخصیتهای سری بازی ویدئویی نامدار رزیدنت ایول است.

آلبرت وسکر مردی بود که در جستجوی راهی برای پیدا کردن قدرت و چیرگی بر نژاد انسان است. او برای این هدف توسط آمبرلا از دوران نوزادی پذیرفته شد؛ گاه مانند یک پژوهشگر و گاهی به عنوان جاسوس برای آمبرلا کار میکرد، پیوستن وسکر به ادارهٔ پلیس شهر راکون آر. پی. دی (R.P.D) و بنیان گذاری استارز نیز بخشی از مأموریتی بود که آمبرلا برای او برنامه ریزی نمود ولی از آغاز تا انتهای مسیر پیشرفت او بر مبنای خیانت به هم پیمانانش بود. پس از رویدادهای رزیدنت ایول ۱، او به همگان وانمود کرد که مرده است اما حقیقت این نبود، او زنده بود و در این شرایط ویژه تلاش کرد تا خود را به هدف هایش نزدیک کند. آلبرت وسکر بیشترین تعداد حضور در سری بازی رزیدنت ایول و اصلی ترین دشمن این سری از بازی هاست.

 

ورود به اداره پلیس شهر راکون(R.P.D)

 

در سال ۱۹۹۶ آلبرت وسکر که دارای توانایی های فردی بسیاری بود به دپارتمان پلیس راکون (R.P.D) میپیوندد و گروهی را با نام استارز (S.T.A.R.S) در درون اداره پلیس و به عنوان زیر مجموعهٔ آن بنیان گذاری میکند. این گروه از بهترین های پلیس تشکیل میشد. در حقیقت هدف آمبرلا از این کار به وجود آوردن یک عامل نفوذی در اداره پلیس شهر بود. وظیفهٔ آلبرت در آنجا پیشبرد هدف های آمبرلا بود، او از اطلاعات محرمانه پلیس و بازجویی ها برای کمک به آمبرلا استفاده کرد. در اداره پلیس او به عنوان پلیسی وظیفه شناس شناخته میشد و هیچکس از کارهای او باخبر نشد. او بسیار زیرک و هوشیار بود. وسکر گروه استارز را به دو بخش کوچکتر تقسیم کرد و هر کدام از نفرهای برتری که عضو گروه بودند را متناسب با ویژگی هایشان در یکی از دو گروه قرار داد.گروه اصلی از این نفرها تشکیل میشدند:آلبرت وسکر، بری بارتون، کریس ردفیلد، جیل ولنتاین، براد ویکرز و جوزف فراست و گروه دوم: انریکو مارینی، ادوارد دیوای، ریچارد آیکن، کنث جی. سولیوان، فورست اسپیر و در نهایت ربکا چمبرز هدف او از این کار ایجاد حس رقابت میان اعضا برای بهبود انجام وظیفه هایشان بود. مردم شهر با چنین پلیسی در امنیت و آرامش زندگی میکردند، اما این پایان این مردم نگون بخت نبود، سرنوشت بسیار وحشتناکی در انتظارشان بود.

 

پس از مدتی ویلیام برکین و آلبرت وسکر مقر آموزشی آمبرلا را -که بسته شده بود- بازگشایی میکنند. زنده شدن مارکوس هر بختی را برای ترمیم آن مقر از بین برد. نابود ساختن اجباری مقر در وسکر احساسی را پدید آورد که باید در آن برای رسیدن به هدف هایش از آمبرلا جدا شود و خودش راهی جدا را پیگیری کند.[

 

رویداد عمارت

 

پس از اتفاق افتادن چندین قتل مرموز در اطراف کوهستان آرکلی، آلبرت وسکر که از همهٔ این رویدادها و پشت پردهٔ آن با خبر بود گروه Bravo را به محل قتل ها در کوهستان آرکلی میفرستد... ولی از آنها هیچ خبر و گزارشی به ادارهٔ پلیس نمیرسد، در حقیقت گروه Bravo ناپدید شده بودند. پس از چند روز آلبرت وسکر به همراه بهترین گره پلیسی شهر (Alpha) به سمت محل حرکت کردند. رویدادهای وحشتناکی در انتظار آنها بود، گروه حرکت خود را تا نزدیکی عمارت ادامه دادند و پس از حمله سگ های خون آشام بالگرد گروه که هدایت آن را براد ویکرز بر عهده داشت از روی ترس محل را به همراه همکارانش تنها گذاشت و فرار کرد، گروه بازمانده سراسیمه به سمت عمارت دویده و وارد آن شدند. عمارتی که ازآن اسپنسر بود و آلبرت وسکر هم سال ها در زیر زمین آن که پژوهشگاه مخفی آمبرلا بود کار می*کرد. وسکر به پنهان کاری هایش ادامه داد و وانمود کرد که مانند دیگر افراد گروه با عمارت ناآشنا است. او در حقیقت میخواست متوجه شود که مخلوقاتی که خودش و برکین ایجاد کردند، تا چه میزان در برابر تواناییهای بهترین افراد گروه S.T.A.R.S توانمندند. او میخواست از افراد گروهAlpha به نام نمونه های آزمایشگاهی استفاده کند. آلبرت پس از شک کردن کریس ردفیلد به خودش، او را تهدید به مرگ کرد و شخصیت اصلی خود را به کریس شناساند، سپس کریس را به مکانی که مخلوق تایرانت را ایجاد کرده بود، برد و آن را آزاد کرد. تایرانت در حرکتی عجیب وسکر را کشته و به سمت کریس حمله کرد که کریس موفق شد تایرانت را شکست دهد، ولی تایرانت و وسکر هر دو زنده بودند. در حقیقت مرگ وسکر یک نقشه بود که به وسیلهٔ برکین و وسکر برنامه ریزی شده بود. وسکر پس از آن به شکل مخفیانه به سوی رسیدن به هدف هایش گام برداشت. اسپنسر، ادارهٔ پلیس شهر راکون و تمام کسانی که با وسکر در ارتباط بودند، مگر برکین او را مرده می پنداشتند.

 

پس از رویداد عمارت

آلبرت وسکر پس از رویدادهای عمارت به پژوهش های خود برای تبیل کردن خود به موجودی قدرتمند تر و برتر ادامه داد و با روش های گوناگون در پی جمع*آوری ویروس های نایاب از گوشه و کنار جهان بود، وسکر در نهایت پس از ۵ ماه و ۵ روز خود را آشکار میکند و به سمت جزیره راکفورت حرکت میکند تا جدیدترین ویروس کشف شده که توانایی تغییر مورد دلخواه بر روی DNA را داشت به دست آورد این ویروس، ویروس T.VERONICA نام داشت و توسط آلکسیا آشفورد - که نوه یکی از بنیانگذاران آمبرلا یعنی ادوارد آشفورد و دختر الکساندر آشفورد بود- کشف شد. وسکر میخواست ویروس را به هر شکلی که شده به دست بیاورد، اما یک رویداد غیرمنتظره... پیش از آنکه وسکر خود را به جزیرهٔ راکفورت برساند، کلر ردفیلد توسط آمبرلا یه جزیره تبعید شده بود، این کافی بود تا کریس نیز برای نجات خواهرش خود را به جزیره برساند. دیدار کریس و وسکر پس از ۵ ماه و ۵ روز پس از رویداد عمارت، رویدادی جالب بود که در رزیدنت ایول کد: ورونیکا رخ میدهد. کریس پس از دیدار با وسکر، مورد حملهٔ او قرار گرفته و تا آستانهٔ مرگ پیش میرود، اما پس از صحبت های آلکسیا، وسکر، کریس را در حالی که در آستانهٔ مرگ بود رها میکند و به سوی آلکسیا میرود. در اینجا کریس، پس از مشتی که به صورت وسکر میزند و پس از افتادن عینک وسکر متوجه چشمهای قرمز رنگ وسکر شده و به این موضوع که وسکر دیگر یک انسان عادی نیست، پی میبرد. وسکر، در نهایت نیز، ویروس T.VERONICA را به دست می آورد. او همچنان به دنبال ویروس های نایاب از سرتاسر جهان بود. از روسیه تا آمریکای جنوبی بود.

 

ایستگاه آخر

 

در سال ۲۰۰۶، آلبرت وسکر از مخفیگاه اسپنسر باخبر شد و پس از ملاقات با اسپنسر در عمارت اروپایی وی، او را کشت. پیش از قتل اسپنسر، آلبرت وسکر از جزئیات پروژه کودکان وسکر، از زبان رئیس شرکت آمبرلا آگاه شد. او در این عمارت با کریس ردفیلد و جیل ولنتاین نیز روبه رو شد و پس از نمایش توانایی های خود، جیل ولنتاین را به اسارت خود گرفت. او سپس وارد ترایسل شد و همکاری خود را با اکزلا گیونه آغاز کرد. جیل در آرشیو انسانی شرکت ترایسل قرار داده شد.

 

وسکر، اکزلا را در بالا بردن رتبه اش در شرکت یاری کرد تا زمانی که سرانجام اکزلا به مدیریت مقر ترایسل در آفریقا دست یافت. اکزلا همواره از وسکر بسیار متشکر بود و تلاش میکرد تا او را به خود جذب کند. گرچه وسکر صرفاً از او فقط به عنوان یک ابزار برای پیشبرد نقشه هایش بهره می جست و احساسی در او وجود نداشت، اما تا رسیدن به مقاصدش از طریق اکزلا به او چیز دیگری را وانمود کرد. آنچه یقینی هست، نداشتن اعتقاد به اکزلا از جانب ترایسل بود اما همیشه وسکر به او کمک میکرد. با استفاده از نمونهٔ لاس پلاگاس خودش و دستیاری " ریکاردو ایروینگ "، وسکر " نوع دوم پلاگاس " و " نوع سوم پلاگاس " را ساخت. با چنین ارگانیسم هایی، وسکر ارتشی از " ماجینی ها " را در یک دهکده به نام " کیجوجو " ایجاد کرد. با این نقشه، در صورت وقوع هرگونه اشتباهی در پیشبرد آن، از دیدگاه ترایسل، اکزلا و از دیدگاه قانون، ریکاردو ایروینگ مسئول اشتباهات بودند.

 

در ادامه وسکر و اکزلا یکی از مهمترین بخش های پروژهٔ خودشان را برای تغییر در پیدایش بشریت یعنی ساخت ویروس اوروبوروس را به سرانجام رساندند. " اوروبوروس مدل دیگری از ویروس مادر بود ". برای ساخت ویرو، این*بار از همان آغاز به جای استفاده از خود ویروس مادر، از منشأ آن «گلهای افسانه ای» استفاده شد. اکزلا و وسکر، " مقر پیشین آمبرلا در آفریقا " بازگشایی کردند و در این راه ترایسل نیز به آنان کمک کرد. اکزلا و وسکر درخواست یک " جنگندهٔ بمب انداز " و یک کشتی اقیانوس پیما را به ترایسل گزارش دادند. آنها برای اطمینان از حمایت ترایسل و همچنین بهتر پیش بردن پروژهٔ اوروبوروس این درخواست ها را مطرح کردند.

 

پس از ساخته شدن ماده شیمیایی P۳۰، وسکر با یک مخزن حاوی این ماده، حرکات جیل ولنتاین را در کنترل گرفت و از او در پیشبرد اهدافش استفاده کرد. به زودی مردمان بیشتری از کیجوجو به ماجینی تبدیل شدند. با شدت گرفتن این اوضاع، B.S.A.A خود را وارد این رخدادها کرد. با فرستادن کریس ردفیلد به آفریقا و همراه شدن وی با " شوا آلومار " رفته رفته، پشت پردهٔ این اتفاقات روشن شد. کریس و شوا در ابتدا به دنبال ریکاردو ایروینگ بودند. با نابود کردن ایروینگ، در جریان کارهای اکزلا گیونه قرار گرفتند. کریس و شوا در ادامه با اکزلا مواجه شدند. آن دو پس از نجات جیل ولنتاین، مجدداً اکزلا را پیدا کردند و او را پس از ابتلاء به اوروبوروس نابود کردند.

 

وسکر در این فکر بود که اوروبوروس را در اتمسفر زمین منتشر کند. کریس و شوا پس از نابودی اکزلا، پس از جستجوهای فراوان، وسکر را در عرشهٔ کشتی مشاهده کردند. پس از یک نبرد طولانی میان کریس و شوا با آلبرت وسکر، سرم PG67A/W را به توصیهٔ جیل ولنتاین به وسکر تزریق کردند. تأثیرات ویروس مادر بیش از پیش شد و وسکر را به شدت تحت تأثیر خود قرار داد. (نکته: وسکر پیش از ساخت PG67A/W از ویروس ساخته شده توسط " ویلیام برکین " استفاده میکرد. در کل این ویروس برای این ساخته شده بود که مقابل جهش های افسار گیختهٔ ویروس مادر را بگیرد. اما ویروس برکین، بیش از حد ویروس مادر را کند کرده بود. PG67A/W به ویروس مادر موجود در بدن وسکر، اجازهٔ تکامل بیشتری را میداد. PG به معنای ویروس مادر (Progenitor) و ۶۷ کد امنیتی سازنده (اکزلا گیونه) و A/W کوتاه شدهٔ آلبرت وسکر بود که در صورت تزریق به میزان بیش از حد مجاز، ویروس مادر را به فعالیت بیشتر وادار میکرد). پس از فرار وسکر به درون هواپیمای بمب افکن، کریس و شوا نیز وارد هواپیما شدند و طی چند نبرد در هواپیما و دهانهٔ یک آتشفشان وسکر را پس از ورود زالوهای اوروبوروس یه بدنش نابود کردند. وسکر در درون مواد مذاب، با کینه ای مشخص در چشمانش کریس را فریاد میزد اما کریس سرانجام مأموریت طولانی مدت خود را به سرانجام رساند و با کمک شوا، وسکر را نابود کرد.

 

 

منبع: wikipedia

ویرایش شده توسط کاپتان پرایس 1378

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • اضافه کردن...