رفتن به مطلب
انجمن خانه بازی ها
RAYAN

بیوگرافی Alex wesker

پست های پیشنهاد شده

aev59jrkxu7b.jpg

آلکس وسکر (انگلیسی: Alex Wesker) دوازدهمین کودک از میان ۱۳ کودکی بود که در جریان پروژه وسکر مورد آزمایش قرار گرفت. او همچنین یکی از دو کودکی بود که در جریان این پروژه شرکت آمبرلا توانست زنده بماند؛ پروژه*ای که به نیت ایجاد نسل نوینی از بشریت، زیرنظر مستقیم مدیرعامل شرکت آمبرلا، اوزول ای. اسپنسر انجام گرفت.

محتویات

 

معرفی

زابایتیژ (۲۰۰۰)

تحقیقات برای جاودانگی (۲۰۰۶)

آزمایش*های ترس

تولد مجدد ترس

جهش*های آخر و مرگ

زندگی در قامت ناتالیا

 

معرفی

آلکس از دوران نوزادی تحت شرایط معین شده اوزول ای. اسپنسر، و در پروژه*ای به نام پروژه W رشد کرد. او همچون ۱۲ کودک دیگر که از والدینی با درصد هوشی بالا ربوده شده بودند، به نوع خاصی از ویروس مادر ابتلا یافتند. این ویروس به تازگی و به منظور بخشیدن یک زندگی جاویدان به مبتلایش کشف شده بود. اما ویروس مادر به میزانی پرقدرت بود که بیشترمبتلایان به خودش را می*کشت و معدودی از بازماندگان نیز گرچه به زندگی ابدی دست می*یافتند، اما از حالت و فرم انسانی خارج می*شدند. اسپنسر و آقای وسکر که سرپرست اجرای پروژه W بود، فعالیت مخفی و اختصاصی خود را مستقل از دانشمندان دیگر شرکت آمبرلا همچون جیمز مارکوس پی گرفتند تا با ساخت نوعی خاص از ویروس مادر، آن را به صورت قابل استفاده دربیاورند. این ویروس که با سرواژه نمونه اولیه شناخته شد، به تمامی ۱۳ کودک ربوده شده تزریق شد. متاسفانه برای این کودکان، تنها ۲ نفر از آن*ها موفق شدند تا سنین بزرگسالی از این ویروس جان سالم به در ببرند و از طرفی تاثیرات موثر ویروس را با خود همراه داشته باشند. یکی از این کودکان آلکس وسکر و دیگری آلبرت وسکر بود. برخلاف آلبرت، آلکس یک فراانسان نبود.

 

او و آلبرت در دو نقطه جغرافیایی متفاوت زندگی می*کردند و با توجه به گستردگی فعالیت*های شرکت آمبرلا، هر دو بدون آنکه از پیش*زمینه خود اطلاعاتی داشته باشند در همین شرکت استخدام شدند. آلکس پیش از آلبرت و در سال ۱۹۹۸ به چگونگی اجرای پروژه W پی برد. او تا پیش از رویداد عمارت اسپنسر پیشرفت پروژه را ۹۴٪ ذکر کرده بود اما پس از همین رویداد و پس از آن*که آلبرت از دیدگاه آمبرلا کشته شد این پیشرفت را به ۱۸٪ کاهش داد.

 

 

زابایتیژ (۲۰۰۰)

درجولای سال ۲۰۰۰، آلکس وسکر به همراه تعداد زیادی از دانشمندان شرکت آمبرلا که توسط استوارت رهبری می شدند، وارد جزیره سوشستوانی شدند که در گذشته تحت تملک شوروی قرار داشت. او به ساکنان جزیره قول داد که فعالیتشان در جزیره باعث رونق و شکوفایی کسب و کارشان، پیشرفت و بهبود زندگی*شان خواهد شد. بنابراین از این طریق و با زنده کرده امید در میان ساکنان جزیره، آن*ها مشتاق فعالیت این دانشمندان شده و خودشان نیز در همانجا به کار مشغول شدند. گرچه بسیاری از کارمندان همراه با آلکس و همچنین ساکنان جزیره که برای او کار می*کردند او را شخصی مورد اعتماد می*دانستند، اما او در خفا و به دور از چشم همگان، از برخی از کارکنان معدن جزیره به عنوان نمونه آزمایشگاهی برای ساخت B.O.W از طریق ابتلای آن*ها به ویروس t-Phobos استفاده کرد.

 

 

تحقیقات برای جاودانگی (۲۰۰۶)

در طول سال ۲۰۰۶ و با نابود شدن تدریجی شرکت آمبرلا، آلکس به تحقیقات خود برای اوزول اسپنسر ادامه داد. از نظر اسپنسر، آلکس دارای برتری*های گوناگونی از جمله جذب افراد و کار و تلاش بود. او به آلکس این وظیفه را داد که در جزیره*ای به نام سونیدو د تورتوگا تحقیقات خود را پیرامون توانایی*های جاودانگی ویروس مادر پیگیری کند. او تحقیقات خود را پی گرفت و برخلاف دیگر دانشمندان، شروع به تغییر مسیر ویروس مادر نکرد بلکه ان را توسعه داد و درنهایت ماموریت اسپنسر را رها کرده و با برداشتن نتایج تحقیقات، از جزیره سونیدو خارج گردید.

 

 

آزمایش*های ترس

در سال ۲۰۱۱، آلکس وسکر به نیروهای شبه نظامی خود دستور داد تا به مقر سازمان تراسیو حمله کنند و اعضای این سازمان از جمله کلر ردفیلد و مویرا بارتون را با خود به جزیره زابایتیژ بیاورند. او قصد داشت از آن*ها به عنوان نمونه*های آزمایشگاهی برای آزمودن ویروس t-Phobos استفاده کند. بر روی مچ دست همه این نمونه*ها، مچ*بندی مخصوص بسته شد تا میزان ترس آن*ها را بسنجد. آلکس در جریان فرار کلیر و مویرا از زندان و از جزیره، بارها از طریق مچ*بند با آن دو ارتباط برقرار می*کرد و با گفتن جملاتی از فرانتس کافکا در مورد ترس، آن دو را تهدید می*کرد. الکس در این زمان، خود را دیده*بان (انگلیسی: Overseer) معرفی کرد. کلیر و مویرا به زودی موفق شدند با دیگر بازماندگان تراسیو همچون گابریل چاوز ملاقات کنند ولی به مرور آن*ها نیز به قربانیان ویروس تی-فوبوس تبدیل شدند.

 

کلیر و مویرا در ادامه متوجه شدند که نیل فیشر، عضو ارشد آن*ها در تراسیو به این سازمان خیانت کرد و با آلکس وسکر همدست شد تا اعضای آن ربوده شوند. آلکس پس از آنکه به هدفش رسید و دختری به نام ناتالیا کوردا را از طریق نیل ربود، به نیل خیانت کرد و ویروس اوروبوروس را به وی تزریق کرد. نیل جهش*یافته که به یک هیولا تبدیل شده بود با کلیر و مویرا مبارزه کرد ولی درنهایت این کلیر و مویرا بودند که پیروز شدند. این دو سپس خود را به آخرین طبقه برج رساندند تا با آلکس مواجه شوند. آلکس در این زمان به کلیر و مویرا توضیح داد که درابتدا یکی از نوزادان پروژه وسکر بوده است. الکس همچنین به کلیر و مویرا گفت که قصد دارد همچون "برادرش" باموفقیت از مرگ فرار کند. او پیش از این موفق شد خودآگاهی و اطلاعات مغز خود را وارد ناتالیا کند تا در یک فرایند ۶ ماهه، زمانی که این دختربچه از خواب برخواست به عنوان آلکس وسکر از خواب بیدار شده باشد. با این پیش*زمینه، آلکس در مقابل کلیر و مویرا دست به خودکشی زد و با شلیک گلوله به مغزش به زندگی انسانی خود پایان داد. مرگ او باعث فعال شدن سیستم نابودسازی خودکار ساختمان شد.

 

 

تولد مجدد ترس

آلکس وسکر در طول ۶ ماه بعد از خودکشی زنده می*ماند؛ درعوض او تبدیل به یک هیولای زشت می شود که مجبور است خود را با لیاسی بلند و نقابی بر چهره مخفی کند. زمانی که بری بارتون همراه با نتالیا در برج عکسی از آلبرت و آلکس وسکر را می*بیند، آلکس در فرم جهش*یافته خود را به آن دو نشان می*دهد. او سپس نقاب را از صورت برمی*دارد و با این کار، ناتالیا به زحمت او را می*شناسد. پس از آنکه بری از آلکس پرسید که مویرا کجاست؟ او گفت که مویرا را به همراه دیگران در زیر کوه مدفون کرده است. پس از این بری به همراه ناتالیا که قصد فرار داشتند، به آلکس گفت که بعدا او را می*کشد؛ او با شلیک چند تیر باعث ریزش سقف و مسدود شدن مسیر بین خود و آلکس شد و از محوطه فرار کرد. بری و ناتالیا یک بار دیگر در محوطه معدن جزیره و خارج از شهر متروکه با آلکس مواجه می شوند. آلکس در این زمان بری را به کناری پرت می*کند و ناتالیا را از زمین بلند می*کند. او قصد کشتن وی را داشت ولی ناتالیا تحت فشار این هیولا کشته نشد و چشمانش را باز کرد. آلکس پس از مشاهده چشم*های ناتالیا به شدت وحشت می*کند و پس از رها کردن ناتالیا از آنجا فرار می*کند. درحقیقت آلکس وقتی فرم خودش را در چشم ناتالیا می*بیند احساس وحشت کرده و فرار می*کند.

 

 

جهش*های آخر و مرگ

پس از فرار آلکس، ناتالیا و بری دوباره با یکدیگر همراه می*شوند و به سمت اعماق معدن حرکت می*کنند. پس از طی کردن مسافتی زیاد و رفتن به اعماق زمین، این دو وارد یک عمارت بزرگ می*شوند؛ جایی که آلکس در آن حضور داشت. این دو درنهایت آلکس را مشاهده می*کنند و مجبور به مبارزه می*شوند. پس از گذشت مدتی از درگیری میان بری و هیولای آلکس، مویرا خود را به این محوطه رسانده و پدرش و ناتالیا را درحال مبارزه با آلکس مشاهده می*کند. او که ترس خود را مدتی قبل برای نجات کلر ردفیلد کنار گذاشته بود به سمت آلکس تیراندازی می*کند. بری و ناتالیا که متوجه می*شوند آلکس درحال جهش بیشتر است، از آنجا فرار می*کنند و در کنار یک صخره پناه می*گیرند. در این زمان کلیر نیز با هلی*کوپتر خود را به انتهای داستان رسانده و به آلکس تیراندازی می*کنند. این مبارزه ادامه می*یابد تا اینکه آلکس توسط شلیک یک راکت توسط کلیر کشته می*شود.

 

 

زندگی در قامت ناتالیا

دو سال بعد، زمانی که ناتالیا توسط بری به فرزندی پذیرفته شده است، درحال مطالعه کتاب پندهای سورائو اثر فرانتس کافکا نمایش داده می*شود؛ او درحال مطالعه مقالاتی پیرامون بیوتروریسم بود. او متوجه تحقیقات آلکس درزمینه جاودانگی شد. لبخند شیطانی ناتالیا/آلکس به این معنی بود که خودآگاهی آلکس باموفقیت به بدن او منتقل شده است.

 

منبع:Residentevil.wiki.com

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • اضافه کردن...