رفتن به مطلب
اطلاعیه
  • ! به انجمن خانه بازی ها خوش آمدید
Leon_sk

قهرمان تنها

پست های پیشنهاد شده

با تمام سرعت داشتم می دویدم خشابم تموم شده بود و این لعنتیا هم ول کنم نبودن

نمی دونم چرا اینقدر سریع راه میان اینا  مثل هیچکدوم از اون گونه های مبتلا شده نیستن 

داشتم از خستگی میمردم که یه ماشین جلوم ترمز کرد _بیا بالا لیون☺

بعد از اینکه سوار شدم برگشتم سمت جیک و گفتم       _نمی یومدی مگه قرار نبود فقط ی ماشین پیدا کنی و سریع برگردی من ۴۰ دقیقه منتظرت بودم

_اع خب پیدا نکردم..... پوکر? نگاش کردم که زد زیر خنده

با پوفی به زخم روی بازوم نگاه کردم یکی از اونا که چاقو داشت این بلا رو سرم اورد.

_لیون 

_هاا

_می خوان اینجارو پاک سازی کنن

_چی؟ پاک سازی ....اگه کسی زنده باشه چی 

_پس میمیره....قرار نبود بهت بگم ولی خب باید می دونستی 

_برو سمت سازمان ...من نمیدونم من رئیس D.S.Oام یا اون پیرای خرفت 

_اول بریم درمانگاه دستت خونریزی داره رفیق 

_لازم نیس یه راست برو سازمان 

_اما

_می ری یا گردنتو خورد کنم؟

_باشه .... باز سیمات قاطی کرد 

توی ۱ ساعت راه جیک سرمو خورد و من ی کلمه دیگه حرف نزدم 

(نکته: این مکانی که الوده شده بود ی شهر کوچیک کنار پایتخته)

 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲

                   " حادثه تکراری"

وقتی وارد حیاط سازمان شدیم با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و سمت ساختمان سازمان رفتم 

_قربان برگشتین

_اره دِرِک ...بگو ببینم اینجا چ خبره 

_ اونا می خواد اون شهر رو پاک سازی کنن

_ی تماس با نخست وزیر بایکر بگیر باید باهاش حرف بزنم 

_نیازی به تماس نیست ایشون با چند نفر دیگه تو اتاق شما هستن

با تکون دادن سرم با سرعت زیاد  (ولی طوری که تعادلمو از دست ندم ??) به سمت اتاقم رفتم بدون هیچ معطلی در اتاقمو وا کردم                            اِریس (همون نخست وزیر بایکر )که پشتش به من بود گفت:

_اون رئیست کندی یاد نداده وقتی وارد جایی میشی در بزنی 

_فکر نکنم که وقتی می خوام وارد اتاق خودم بشم لازم باشه در بزنم 

با صدام به سمتم برگشت که ی پوزخند? تحویلش دادم سمت میزم رفتم و نشستم 

_چقدر جالب بدون من می خواستین در مورد شهری که پرونده اش دست منه تصمیم بگیرین

اریس: تو وظیفه ات این بود که اطلاعاتی در مورد اون شهر پیدا کنی ....تصمیم گیری در مورد اون شهر ب عهده ماهاست کندی فهمیدی؟

_نه نمی فهمم چون شماها توی راکن سیتی نبودین میخواین ی حادثه تکراری دیگه شبیه به راکون سیتی  درست کنین یه فاجعه که حتی اسم شهرم از روی نقشه پاک کنه 

(یکی از سناتورها)_اقای کندی شما چیزی در مورد اینا نمی دونین شما.....

با عصبانیت وسط حرفش پریدم و گفتم 

_من نمیدونم یا شما ها که از کل کارتون پشت اون میز لعنتی نشیتن رو بلدین ...من قسم خوردم که نزارم هیچ شهری سرنوشت راکون سیتی برو پیدا کنه? حالا از اینجا برید بیرون تا نگفتم بیاد پرتتون کنن بیرون 

اریس:تو هیچ کاری نمی تونی بکنی

_بهتره یادت بندازم تنها سازمانی که حق پاک سازی شهر هارو داره DSO که رئیسش منم و نمی زارم همچین اتفاقی بیوفته (خودم از رئیس جمهور خواستم فقطDSO این حق رو دلشته باشه اخه می دونستم این خرا یه کاری دستمون میدن ??  )با عصبانیت از اتاق خارج شدن که ی نفس راحت کشیدم....

 

 

امیدوارم خوشتون بیاد نظرم بدین لطفا?

سلام

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

                   "ملاقات دوست قدیمی"

* کریس *

خسته و کوفته از BSAAبرگشتم چیزایی که امروز شنیدم کلافم کرده اینکه ی شهر دیگه داره به سرگذشت راکون سیتی دچار حالمو بد میکرد وقتی کلید رو روی در انداختمو در رو وا کردم صدای جیل اومدکه گفت 

_بلاخره اومدی مگه نگفتم زود بیا اخه مثلا تولد خواهرت بود امروز 

_بزا برسم بعد شروع کن جیل ...... حالا خوبه ساعت 9انقدر غر میزنی 

بعد از اینکه اینو گفتم حتی فرصت اینو ندادم چیزی بگه و  به طرف اتاق رفتم تا لباسامو عوض کنم 

وقتی برگشتم پایین دیدم که جیل پشتشو کرد به من فهمیدم از حرفام ناراحت شده 

_متاُسفم عزیزم ... نباید اینطوری حرف میزدم 

_باشه بخشیدمت ولی دفعه اخرت باشه ها???  

_منو باش فکر کردم ناراحت شدی ?

با صدای کلر سمتش برگشتم 

_سلام داداشی

_سلام 

_احساس نمی کنی باید چیزی بگی 

_?؟؟؟.....اها تولدت مبارک?

جیل :انقدر سخت بود 

داشتیم تلوزیون میدیدم که صدای در زدن اومد .....

 

*لیون*

ی نگاه به گوشیم انداختم دیروز کلی با رئیس جمهور حرف زدم تا اون شهر پاکسازی نشه و اخرش قبول کرد و ازم خواست خودم دستور لغوش رو بدم

ولی باید کسی که دوباره این بدبختی رو شروع کرده پیدا کنم تا .... تا.... تا ....هوف بیخیال یه لیوان قهوه برای خودم درست کردم و نشستم پای تلوزیون 

مجری خبری : طبق اخرین خبر دستور پاک سازی شهر ****(نمیدونم اسم شروع رو چی بزارم??)به دستور لیان اسکات کندی رئیس سازمان امنیتی لغو شده است ....این شهر قرنطینه شده و قرار است که سازمان DSOافرادی که هنوز الوده نشده اند را پیدا کرده و از شهر خارج کنند و.....

تلوزیون رو خاموش کردم و ی نگاه ب ساعتم انداختم 8:15 از جام بلند شدم و رفتم تا لباسامو عوض کنم فقط یه نفر میتونه کمکم کنه تا عامل همه این اتفاقا رو پیدا کنم .....کریس ردفیلد 

.

.

.

جلوی گل فروشی وایستادم ی دسته گل گرفتم اخه فک کنم امروز تولد کلر فقط با این بهونه که می خوام تولدشو تبریک بگم می تونم این وقت شب بعد از این همه مدت برم اونجا 

سوار ماشین شدم و بعد10 دقیقه جلوی در خونه ردفیلد بودم نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در اپارتمانش زدم .....

 

 

 

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

                        "ملاقات دوست قدیمی"

*  کلر *       

داشتیم تلوزیون میدیدیم که صدای در زدن اومد  

جیل اومد بلند شه گفتم : بشین من باز میکنم ?فکر کنم مویراست

بعد به سمت در رفتم و به سرعت باز کردم و گفتم :مگه قرار  نبود صبح بیای باهم بریم خرید ?

_من ؟؟?

با شنیدن صداش رنگم پرید فردی که جلوم بود رو از پایین به بالا انالیز کردم 

_لیون؟!

_مگه شبیه کس دیگه هستم 

_ببخشید اول فکر کردم مویراست ?

_با چشام های بسته و بدون اینکه بفهمی طرف کیه حرف میزنی کار دستت میده دختر .....

_?.....این چیه دسته گله؟؟

_ن پ باغچه اس? ...نمی خوای بزاری بیام داخل 

_اها ببخشید بیا داخل 

بعد از جلوی در رفتم کنار و لیون خیلی ریلکس بدون اینکه تعارف کنه اول من برم داخل ، داخل شد?

کریس :کلر کی بود 

اومدم جواب بدم که لیون گفت :من

*کریس*

 نگاهمو از تلوزیون گرفتمو به سمت  صدا برگشتم که خندم گرفت?

لیون کندی ...با دسته گل این موقع شب 

_چیز خنده داری دیدی ؟!?

_اومدی خواستگاری ؟!?

_ اره حتما ی درصد فکر کن من برم خواستگاری کسی ...امدم تولد کلر رو بهش تبریک بگم اینم برای کلر 

و دسته گل رو با ی جعبه کوچیک که از جیب سویشرتش در اورد به کلر داد و گفت 

لیون:تولدت مبارک کلر

کلر: وای ممنون ?.....تو برام کادو گرفتی بعد برادرم یادش نبود تبریک بگه 

پوکر به کلر نگاه کردم که لیون پوزخندی زد و رو مبل روبه روی من نشست  

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵

"کمکم کن"

*لیون*

چند دقیقه ای رو توی سکوت سر کردیم که جیل با تک سرفه ای شروع کرد به حرف زدن 

جیل:خب لیون فکر کنیم تو فقط برای تبریک تولد کلر نیومدی درسته؟!

_خب راستش .....اره فقط برای این نیومدم ...اومدم تا با کریس در مورد .....

داشتم حرف میزدم که کریس وسط حرفم پرید

کریس :در مورد اون شهر که نزاشتی پاک سازی بشه حرف بزنی 

_داشتم میگفتم اگه وسط حرفم نمی پریدی 

_____________________

بعد از اینکه همه چیز رو تعریف کردم رو به کریس کردم و گفتم 

_حالا  ازت می خوام کمکم کنی تا بتونم عامل این اتفاقا رو پیدا کنم ..... کمکم میکنی؟

کریس :اره رفیق 

کلر:من و جیلم که شلغمیم درسته 

کریس با سر تاکید کرد که جیل کوسن مبل رو کوبید تو سرش 

بعد از ۱ ساعت بلند شدم خداحافظی کردم داشتم از در خارج میشدم که جیل صدام کرد 

جیل: لیون؟؟

_بله

جیل: خیلی خوشحالم که نزاشتی اون شهر پاکسازی شه ...نزاشتی اون خاطره تلخ دوباره تکرار شه

لبخندی بهش زدم و از خونه کریس خارج شدم

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی وقت بود که کسی داستان ننوشته بود. داستان رو دنبال میکنم تا جایی که از خط قرمز من رد نشه:دی  امیدوارم از ایده های حماسی تری استفاده کنی تا داستان ریتم زیبا تری داشته باشه

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
4 ساعت قبل، کاپتان پرایس 1378 گفته است :

خیلی وقت بود که کسی داستان ننوشته بود. داستان رو دنبال میکنم تا جایی که از خط قرمز من رد نشه:دی  امیدوارم از ایده های حماسی تری استفاده کنی تا داستان ریتم زیبا تری داشته باشه

سلام 

خب راستش اولین باره که دارم داستان مینویسم برا همین یکم هنگم 

من به هیچ کدوم از شخصیتای رزیدنت اویل  توهین نمی کنم چون با همشون خاطره دارم و هم دوست ندارم کسی ناراحت بشه ?

سعی میکنم جذاب تر بشه داستان

و اینکه از داستان انتخاب شما خیلی خوشم اومد?

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در ۱۳۹۹/۲/۹ در 03:29، Leon_sk گفته است :

سلام 

خب راستش اولین باره که دارم داستان مینویسم برا همین یکم هنگم 

من به هیچ کدوم از شخصیتای رزیدنت اویل  توهین نمی کنم چون با همشون خاطره دارم و هم دوست ندارم کسی ناراحت بشه ?

سعی میکنم جذاب تر بشه داستان

و اینکه از داستان انتخاب شما خیلی خوشم اومد?

 

قربونت داداش:give_rose: توهین که به هیچ وجه :دی

راستی اگه تونستی به نظرم بهتره پارت های داستانت رو طولانی تر بنویسی ولی همچنان هیجان رو توش رعایت کنی:afro: 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
4 ساعت قبل، کاپتان پرایس 1378 گفته است :

قربونت داداش:give_rose: توهین که به هیچ وجه :دی

راستی اگه تونستی به نظرم بهتره پارت های داستانت رو طولانی تر بنویسی ولی همچنان هیجان رو توش رعایت کنی:afro: 

چشم طولانی تر مینویسم :grin:

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

                           "قرمز پوش"

*لیون*

شماره الوده شده ها بیشتر شده و ما حتی ی سر نخ کوچیک هم پیدا نکردیم 

خسته تر از همیشه ماشینمو پارک کردمو و وارد خونه شدم 

_خیلی وقته منتظرتم 

با شنیدن صدا برگشتم 

_ایدا 

روی کاناپه نشسته بود و داشت با یه لبخند بی معنی به من نگاه می کرد 

_همیشه انقدر دیر میای؟

_تو ام همیشه دزدکی وارد خونه مردم میشی ?

_خب راستش اره چون کارمه ....نمی خوای ازم پذیرایی کنی 

_باور نمی کنم که چیزی نخوردی 

_اره خودم پذیرایی کردم

_بیخیال ...اینجا چیکار داری ؟؟؟اینم این موقع شب 

_فک می کردم خوشحال شدی وقتی دیدیم

_وقتی خوشحال میشم که یهو غیبت نزنه اونم برای چند ماه ...نمی خوای جواب سوالمو بدی با من چیکار داری؟؟

بلند شد و اومد رو به روم وایستاد 

_بگیرش 

به دستش نگاه کردم یه فلش بود ازش گرفتم

_این چیه 

_موتور ماشین ?

_منظورم اینکه توش چیه 

_ نه حال توضیح دارم نه وقتشو فقط اینکه به چیزی  که دنبالشی نزدیکت می کنه ...البته باید یکم عجله کنی

بعدم دستی تکون داد و رفت (برای اولین بار میخوام وقتی ایدا میره لیون صداش نکنه????)با همون لباسای خاکی و صورت داغون با عجله لپ تاپمو برداشتمو و فلش رو زدم بهش 

فایل رو باز کردم ...اول چیزی نفهمیدم اما وقتی پایین و بالا کردم فهمیدم قراره کلی حمله تو کل کشور رخ بده که  فقط نوشته اولیش اولیش  تو نیویورکه 

با صدای زنگ گوشیم با عجله برش داشتم 

_بله 

_اقای کندی منشی رئیس جمهور هستم ...داخل نیویورک ی اتفاقاتی داره رخ میده که رئیس جمهور می خوان سریع بیاین اینجام 

_تا ی ساعت دیگه اونجام 

شماره هانیگن رو گرفتم

_هانیگن ؟

_لیون؟

_ی سری اطلاعات در مورد این اتفاقات اخیر برات فرستادم ببین چیزی می تونی از توش در بیاری 

_اینا رو از کجا اوردی 

_ی دوست بهم داده

_دوست ؟

_بیخیال الان باید برم بعدا زنگ میزنم 

 

 

 

 

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منـتـظـر ادامش هستـم:angel:

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام ببخشید چند وقت نبودم 

اما برگشتم

و قول میدم که چندتا پارت بزارم

                                               ?Leon_sk#

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در ۱۳۹۹/۲/۱۷ در 19:45، Mina گفته است :

منـتـظـر ادامش هستـم:angel:

ممنونم:give_rose:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 " فاجعه "

بدون اینکه لباسامو عوض کنم با همون سر و وضع داغونم راه افتادم سمت کاخ ریاست جمهوری...و امیدارم بودم که اون بایکر ۶ و مفت خورا اونجا باشین که (فقط دارم امید الکی به خودم میدم اخه مگه میشه اونا نباشن :dash:).....

_سلام خانم رئیس جمهور تو اتاقشونن

_ (با تندی جوابمو داد) اقای کندی یهو نمیومدین دیگه الان نیم ساعته دیر کردین 

پوکر نگاش کردم? ...که گفت :به جای نگاه کردن به من بفرمایید سمت اون اتاق همه اونجان 

سرمو تکون دادمو راه افتادم 

تقه ای به در زدم هیچ از این اتاق خوشم نمیومد چون جلسات مهم تو این اتاق بود و حتما اون بایکرم هست 

با صدا بفرمایید دستی به موهام کشیدم و وارد شدم روی اولین صندلی بدون هیچ حرفی  نشستم 

که بایکر شروع کرد :به به اقای کندی بلاخره تشریف اوردی فک نمی کنی یکم زود اومدی .... لااقل لباساتو عوض میکردی ...اومدم جوابشو بدم که با طعنه ادامه داد : اقا رئیس جمهور باید یه تجدید نظری در مورد رئیس سازمان DSO بکنین فک کنم ایشون بجزء لاف زدن کار دیگه ای بلد نیست اخه میگفتن نمیزارم دوباره همچین اتفاقی بیوفته:dirol:

با عصبانیت از جام بلند شدم و دستمو روی میز کوبیدم  و با صدای بلند بی توجه به اون همه اومدم شروع کردم 

_ اِریس به تو هیچ ربطی ندارع که من چیکار میکنم لااقل توی اتاق کارم پامو روی پام نمیندازم و بعد از چند وقت شروع کنم به دستور دادن جون مردم برام مهم نباشه ..

میخواستم ادامه بدم که یه صدا از اون سمت سالن گفت

_بیخیال لیان .....نه لیاقت  داره که بخاطرش خوردن کردنی ...نه موقعیت مناسبیه 

به سمت صدا برگشتم که 

بایکر:هی ردفیلد این قضیه به تو ربطی نداره ...ادای رفیقا رو در نیار که همه خوب میدونن تو لیان اونقدرا هم که نشون میدین از هم خوشتون نمیاد 

من اومدم حرف بزنم که 

رئیس جمهور :تموش کنید دیگه.... اینجا برای نشون دادن نفرتاتون نیست ....کاری نکنید که کلا برکنارتون کنم ...لیان ، بایکر بشینید 

چپ چپ به اِریس نگاه کردم که پوزخندی زد 

سعی کردم همه چیو فراموش کنم 

رئیس جمهور : همتون میدونید که دوباره یه سری حمله بیولوژیکی  صورت گرفته ازتون میخوام که همه ی گروه هاتون اماده باش باشن میخوام دوباره یه فاجعه رخ بده .... سازمانDSO و لیون اسکات کندی رئیس سازمان مسئولیت مقابله رو دارن اما می خوام که حتی ارتشم برای کمک اماده باش باشه 

بعد ی سری توضیح داد و گفت :کندی و ردفیلد بیاین اتاق من و از اتاق خارج شد سرم رو به صندلی تکیه دادم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    "معموریت مهم"

* کریس *

از سر جام بلند شدم که یکی دستشو رو شونم گذاشت وقتی برگشتم با نیش گشاد توماس(یه دوست قدیمی که الان فرمانده ارتش )رو به رو شدم وقتی چشم به لبخنده گنده اش افتاد ناخداگاه خندم گرفت

_چطوری کریس 

_خوبم تو اینجا چیکار میکنی ...

_رئیس جمهور ازم خواسته بود تا بیام 

به نشونه تایید سرم رو تکون دادم و سمت جایی که لیون نشسته بود رفتم که دیدم توماسم دنبالمه:swoon:

_فک کنم یه تشکر بهم بدهکاری 

لیون بدون اینکه سرشو تکونی بده تا منو ببینه جواب داد

لیون : من ازت نخواسته بودم که تشکرم کنم خودم می تونم حرف بزنم 

توماس : خب فک کنم اون اِریس بایکر یچی رو راست گفت

لیون سرشو تکونی داد و با اخم :angry:به توماس نگاه کرد و گفت :چیو 

توماس :اینکه شما دوتا نمی تونید با هم کنار بیاین

 من نگاهش کردم اره راست میگفت من و لیون نمیتونیم  با هم کنار بیایم هدفامون یکیه ولی راهامون فرق میکنه 

حتی با اینکه قرار شده اگه چیزی فهمیدیم بهم کمک کنیم

ولی هنوز میگم که لیون یه رفیق واسه من 

لیون هی کریس اگه از قصر رویایت اومدی بیرون بیا بریم اتاق  رئیس جمهور 

با صدای لیون به خودم اومدم (منو باش داشتم  به کی فکر میکردم )

*لیون *

داشتیم حرف میزدیم که کریس زل زد به منو  رفت تو  فکر (فکر کنم داره به خوبیای من فکر می کنه اخه مگه چند نفر مثل من وجود داره:دی )خب دیگه زیاد داره بهم فکر میکه میترسم نیم سوز شه 

_هی کریس اگه از قصر رویایت اومدی بیرون بیا بریم اتاق  رئیس جمهور 

____________________________________________

من و کریس از اتاق رئیس جمهور اومدیم بیرون اومدیم و به سمت درب خروجی حرکت کردیم خب کریس فردا غروب میبینمت 

کریس سر تکون داد و رفت سمت ماشینش

__________________________________________    فلش بک اتاق رئیس جمهور 

رئیس جمهور : کندی و ردفیلد شما بهتر از من همدیگه رو میشناسید پس ازتون میخوام به این اتفاق خاتمه بدین .....اون کسی که پشت این قضایا هست رو پیدا کنین 

_ حتما اقای رئیس جمهور 

کریس:باشه قربان 

 

 

 

 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • اضافه کردن...