رفتن به مطلب
اطلاعیه
! به انجمن خانه بازی ها خوش آمدید

PRINCE OF PERSIA: THE SANDS OF TIME REMAKE

قهرمان تنها


پست های پیشنهاد شده

با تمام سرعت داشتم می دویدم خشابم تموم شده بود و این لعنتیا هم ول کنم نبودن

نمی دونم چرا اینقدر سریع راه میان اینا  مثل هیچکدوم از اون گونه های مبتلا شده نیستن 

داشتم از خستگی میمردم که یه ماشین جلوم ترمز کرد _بیا بالا لیون☺

بعد از اینکه سوار شدم برگشتم سمت جیک و گفتم       _نمی یومدی مگه قرار نبود فقط ی ماشین پیدا کنی و سریع برگردی من ۴۰ دقیقه منتظرت بودم

_اع خب پیدا نکردم..... پوکر? نگاش کردم که زد زیر خنده

با پوفی به زخم روی بازوم نگاه کردم یکی از اونا که چاقو داشت این بلا رو سرم اورد.

_لیون 

_هاا

_می خوان اینجارو پاک سازی کنن

_چی؟ پاک سازی ....اگه کسی زنده باشه چی 

_پس میمیره....قرار نبود بهت بگم ولی خب باید می دونستی 

_برو سمت سازمان ...من نمیدونم من رئیس D.S.Oام یا اون پیرای خرفت 

_اول بریم درمانگاه دستت خونریزی داره رفیق 

_لازم نیس یه راست برو سازمان 

_اما

_می ری یا گردنتو خورد کنم؟

_باشه .... باز سیمات قاطی کرد 

توی ۱ ساعت راه جیک سرمو خورد و من ی کلمه دیگه حرف نزدم 

(نکته: این مکانی که الوده شده بود ی شهر کوچیک کنار پایتخته)

 

 

  • Thanks 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲

                   " حادثه تکراری"

وقتی وارد حیاط سازمان شدیم با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و سمت ساختمان سازمان رفتم 

_قربان برگشتین

_اره دِرِک ...بگو ببینم اینجا چ خبره 

_ اونا می خواد اون شهر رو پاک سازی کنن

_ی تماس با نخست وزیر بایکر بگیر باید باهاش حرف بزنم 

_نیازی به تماس نیست ایشون با چند نفر دیگه تو اتاق شما هستن

با تکون دادن سرم با سرعت زیاد  (ولی طوری که تعادلمو از دست ندم ??) به سمت اتاقم رفتم بدون هیچ معطلی در اتاقمو وا کردم                            اِریس (همون نخست وزیر بایکر )که پشتش به من بود گفت:

_اون رئیست کندی یاد نداده وقتی وارد جایی میشی در بزنی 

_فکر نکنم که وقتی می خوام وارد اتاق خودم بشم لازم باشه در بزنم 

با صدام به سمتم برگشت که ی پوزخند? تحویلش دادم سمت میزم رفتم و نشستم 

_چقدر جالب بدون من می خواستین در مورد شهری که پرونده اش دست منه تصمیم بگیرین

اریس: تو وظیفه ات این بود که اطلاعاتی در مورد اون شهر پیدا کنی ....تصمیم گیری در مورد اون شهر ب عهده ماهاست کندی فهمیدی؟

_نه نمی فهمم چون شماها توی راکن سیتی نبودین میخواین ی حادثه تکراری دیگه شبیه به راکون سیتی  درست کنین یه فاجعه که حتی اسم شهرم از روی نقشه پاک کنه 

(یکی از سناتورها)_اقای کندی شما چیزی در مورد اینا نمی دونین شما.....

با عصبانیت وسط حرفش پریدم و گفتم 

_من نمیدونم یا شما ها که از کل کارتون پشت اون میز لعنتی نشیتن رو بلدین ...من قسم خوردم که نزارم هیچ شهری سرنوشت راکون سیتی برو پیدا کنه? حالا از اینجا برید بیرون تا نگفتم بیاد پرتتون کنن بیرون 

اریس:تو هیچ کاری نمی تونی بکنی

_بهتره یادت بندازم تنها سازمانی که حق پاک سازی شهر هارو داره DSO که رئیسش منم و نمی زارم همچین اتفاقی بیوفته (خودم از رئیس جمهور خواستم فقطDSO این حق رو دلشته باشه اخه می دونستم این خرا یه کاری دستمون میدن ??  )با عصبانیت از اتاق خارج شدن که ی نفس راحت کشیدم....

 

 

امیدوارم خوشتون بیاد نظرم بدین لطفا?

سلام

 

  • Thanks 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

                   "ملاقات دوست قدیمی"

* کریس *

خسته و کوفته از BSAAبرگشتم چیزایی که امروز شنیدم کلافم کرده اینکه ی شهر دیگه داره به سرگذشت راکون سیتی دچار حالمو بد میکرد وقتی کلید رو روی در انداختمو در رو وا کردم صدای جیل اومدکه گفت 

_بلاخره اومدی مگه نگفتم زود بیا اخه مثلا تولد خواهرت بود امروز 

_بزا برسم بعد شروع کن جیل ...... حالا خوبه ساعت 9انقدر غر میزنی 

بعد از اینکه اینو گفتم حتی فرصت اینو ندادم چیزی بگه و  به طرف اتاق رفتم تا لباسامو عوض کنم 

وقتی برگشتم پایین دیدم که جیل پشتشو کرد به من فهمیدم از حرفام ناراحت شده 

_متاُسفم عزیزم ... نباید اینطوری حرف میزدم 

_باشه بخشیدمت ولی دفعه اخرت باشه ها???  

_منو باش فکر کردم ناراحت شدی ?

با صدای کلر سمتش برگشتم 

_سلام داداشی

_سلام 

_احساس نمی کنی باید چیزی بگی 

_?؟؟؟.....اها تولدت مبارک?

جیل :انقدر سخت بود 

داشتیم تلوزیون میدیدم که صدای در زدن اومد .....

 

*لیون*

ی نگاه به گوشیم انداختم دیروز کلی با رئیس جمهور حرف زدم تا اون شهر پاکسازی نشه و اخرش قبول کرد و ازم خواست خودم دستور لغوش رو بدم

ولی باید کسی که دوباره این بدبختی رو شروع کرده پیدا کنم تا .... تا.... تا ....هوف بیخیال یه لیوان قهوه برای خودم درست کردم و نشستم پای تلوزیون 

مجری خبری : طبق اخرین خبر دستور پاک سازی شهر ****(نمیدونم اسم شروع رو چی بزارم??)به دستور لیان اسکات کندی رئیس سازمان امنیتی لغو شده است ....این شهر قرنطینه شده و قرار است که سازمان DSOافرادی که هنوز الوده نشده اند را پیدا کرده و از شهر خارج کنند و.....

تلوزیون رو خاموش کردم و ی نگاه ب ساعتم انداختم 8:15 از جام بلند شدم و رفتم تا لباسامو عوض کنم فقط یه نفر میتونه کمکم کنه تا عامل همه این اتفاقا رو پیدا کنم .....کریس ردفیلد 

.

.

.

جلوی گل فروشی وایستادم ی دسته گل گرفتم اخه فک کنم امروز تولد کلر فقط با این بهونه که می خوام تولدشو تبریک بگم می تونم این وقت شب بعد از این همه مدت برم اونجا 

سوار ماشین شدم و بعد10 دقیقه جلوی در خونه ردفیلد بودم نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در اپارتمانش زدم .....

 

 

 

 

 

  • Thanks 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

                        "ملاقات دوست قدیمی"

*  کلر *       

داشتیم تلوزیون میدیدیم که صدای در زدن اومد  

جیل اومد بلند شه گفتم : بشین من باز میکنم ?فکر کنم مویراست

بعد به سمت در رفتم و به سرعت باز کردم و گفتم :مگه قرار  نبود صبح بیای باهم بریم خرید ?

_من ؟؟?

با شنیدن صداش رنگم پرید فردی که جلوم بود رو از پایین به بالا انالیز کردم 

_لیون؟!

_مگه شبیه کس دیگه هستم 

_ببخشید اول فکر کردم مویراست ?

_با چشام های بسته و بدون اینکه بفهمی طرف کیه حرف میزنی کار دستت میده دختر .....

_?.....این چیه دسته گله؟؟

_ن پ باغچه اس? ...نمی خوای بزاری بیام داخل 

_اها ببخشید بیا داخل 

بعد از جلوی در رفتم کنار و لیون خیلی ریلکس بدون اینکه تعارف کنه اول من برم داخل ، داخل شد?

کریس :کلر کی بود 

اومدم جواب بدم که لیون گفت :من

*کریس*

 نگاهمو از تلوزیون گرفتمو به سمت  صدا برگشتم که خندم گرفت?

لیون کندی ...با دسته گل این موقع شب 

_چیز خنده داری دیدی ؟!?

_اومدی خواستگاری ؟!?

_ اره حتما ی درصد فکر کن من برم خواستگاری کسی ...امدم تولد کلر رو بهش تبریک بگم اینم برای کلر 

و دسته گل رو با ی جعبه کوچیک که از جیب سویشرتش در اورد به کلر داد و گفت 

لیون:تولدت مبارک کلر

کلر: وای ممنون ?.....تو برام کادو گرفتی بعد برادرم یادش نبود تبریک بگه 

پوکر به کلر نگاه کردم که لیون پوزخندی زد و رو مبل روبه روی من نشست  

  • Thanks 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵

"کمکم کن"

*لیون*

چند دقیقه ای رو توی سکوت سر کردیم که جیل با تک سرفه ای شروع کرد به حرف زدن 

جیل:خب لیون فکر کنیم تو فقط برای تبریک تولد کلر نیومدی درسته؟!

_خب راستش .....اره فقط برای این نیومدم ...اومدم تا با کریس در مورد .....

داشتم حرف میزدم که کریس وسط حرفم پرید

کریس :در مورد اون شهر که نزاشتی پاک سازی بشه حرف بزنی 

_داشتم میگفتم اگه وسط حرفم نمی پریدی 

_____________________

بعد از اینکه همه چیز رو تعریف کردم رو به کریس کردم و گفتم 

_حالا  ازت می خوام کمکم کنی تا بتونم عامل این اتفاقا رو پیدا کنم ..... کمکم میکنی؟

کریس :اره رفیق 

کلر:من و جیلم که شلغمیم درسته 

کریس با سر تاکید کرد که جیل کوسن مبل رو کوبید تو سرش 

بعد از ۱ ساعت بلند شدم خداحافظی کردم داشتم از در خارج میشدم که جیل صدام کرد 

جیل: لیون؟؟

_بله

جیل: خیلی خوشحالم که نزاشتی اون شهر پاکسازی شه ...نزاشتی اون خاطره تلخ دوباره تکرار شه

لبخندی بهش زدم و از خونه کریس خارج شدم

 

  • Thanks 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی وقت بود که کسی داستان ننوشته بود. داستان رو دنبال میکنم تا جایی که از خط قرمز من رد نشه:دی  امیدوارم از ایده های حماسی تری استفاده کنی تا داستان ریتم زیبا تری داشته باشه

  • Thanks 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
4 ساعت قبل، کاپتان پرایس 1378 گفته است :

خیلی وقت بود که کسی داستان ننوشته بود. داستان رو دنبال میکنم تا جایی که از خط قرمز من رد نشه:دی  امیدوارم از ایده های حماسی تری استفاده کنی تا داستان ریتم زیبا تری داشته باشه

سلام 

خب راستش اولین باره که دارم داستان مینویسم برا همین یکم هنگم 

من به هیچ کدوم از شخصیتای رزیدنت اویل  توهین نمی کنم چون با همشون خاطره دارم و هم دوست ندارم کسی ناراحت بشه ?

سعی میکنم جذاب تر بشه داستان

و اینکه از داستان انتخاب شما خیلی خوشم اومد?

 

  • Thanks 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در ۱۳۹۹/۲/۹ در 03:29، Leon_sk گفته است :

سلام 

خب راستش اولین باره که دارم داستان مینویسم برا همین یکم هنگم 

من به هیچ کدوم از شخصیتای رزیدنت اویل  توهین نمی کنم چون با همشون خاطره دارم و هم دوست ندارم کسی ناراحت بشه ?

سعی میکنم جذاب تر بشه داستان

و اینکه از داستان انتخاب شما خیلی خوشم اومد?

 

قربونت داداش:give_rose: توهین که به هیچ وجه :دی

راستی اگه تونستی به نظرم بهتره پارت های داستانت رو طولانی تر بنویسی ولی همچنان هیجان رو توش رعایت کنی:afro: 

  • Thanks 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
4 ساعت قبل، کاپتان پرایس 1378 گفته است :

قربونت داداش:give_rose: توهین که به هیچ وجه :دی

راستی اگه تونستی به نظرم بهتره پارت های داستانت رو طولانی تر بنویسی ولی همچنان هیجان رو توش رعایت کنی:afro: 

چشم طولانی تر مینویسم :grin:

  • Thanks 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

                           "قرمز پوش"

*لیون*

شماره الوده شده ها بیشتر شده و ما حتی ی سر نخ کوچیک هم پیدا نکردیم 

خسته تر از همیشه ماشینمو پارک کردمو و وارد خونه شدم 

_خیلی وقته منتظرتم 

با شنیدن صدا برگشتم 

_ایدا 

روی کاناپه نشسته بود و داشت با یه لبخند بی معنی به من نگاه می کرد 

_همیشه انقدر دیر میای؟

_تو ام همیشه دزدکی وارد خونه مردم میشی ?

_خب راستش اره چون کارمه ....نمی خوای ازم پذیرایی کنی 

_باور نمی کنم که چیزی نخوردی 

_اره خودم پذیرایی کردم

_بیخیال ...اینجا چیکار داری ؟؟؟اینم این موقع شب 

_فک می کردم خوشحال شدی وقتی دیدیم

_وقتی خوشحال میشم که یهو غیبت نزنه اونم برای چند ماه ...نمی خوای جواب سوالمو بدی با من چیکار داری؟؟

بلند شد و اومد رو به روم وایستاد 

_بگیرش 

به دستش نگاه کردم یه فلش بود ازش گرفتم

_این چیه 

_موتور ماشین ?

_منظورم اینکه توش چیه 

_ نه حال توضیح دارم نه وقتشو فقط اینکه به چیزی  که دنبالشی نزدیکت می کنه ...البته باید یکم عجله کنی

بعدم دستی تکون داد و رفت (برای اولین بار میخوام وقتی ایدا میره لیون صداش نکنه????)با همون لباسای خاکی و صورت داغون با عجله لپ تاپمو برداشتمو و فلش رو زدم بهش 

فایل رو باز کردم ...اول چیزی نفهمیدم اما وقتی پایین و بالا کردم فهمیدم قراره کلی حمله تو کل کشور رخ بده که  فقط نوشته اولیش اولیش  تو نیویورکه 

با صدای زنگ گوشیم با عجله برش داشتم 

_بله 

_اقای کندی منشی رئیس جمهور هستم ...داخل نیویورک ی اتفاقاتی داره رخ میده که رئیس جمهور می خوان سریع بیاین اینجام 

_تا ی ساعت دیگه اونجام 

شماره هانیگن رو گرفتم

_هانیگن ؟

_لیون؟

_ی سری اطلاعات در مورد این اتفاقات اخیر برات فرستادم ببین چیزی می تونی از توش در بیاری 

_اینا رو از کجا اوردی 

_ی دوست بهم داده

_دوست ؟

_بیخیال الان باید برم بعدا زنگ میزنم 

 

 

 

 

 

 

  • Thanks 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 " فاجعه "

بدون اینکه لباسامو عوض کنم با همون سر و وضع داغونم راه افتادم سمت کاخ ریاست جمهوری...و امیدارم بودم که اون بایکر ۶ و مفت خورا اونجا باشین که (فقط دارم امید الکی به خودم میدم اخه مگه میشه اونا نباشن :dash:).....

_سلام خانم رئیس جمهور تو اتاقشونن

_ (با تندی جوابمو داد) اقای کندی یهو نمیومدین دیگه الان نیم ساعته دیر کردین 

پوکر نگاش کردم? ...که گفت :به جای نگاه کردن به من بفرمایید سمت اون اتاق همه اونجان 

سرمو تکون دادمو راه افتادم 

تقه ای به در زدم هیچ از این اتاق خوشم نمیومد چون جلسات مهم تو این اتاق بود و حتما اون بایکرم هست 

با صدا بفرمایید دستی به موهام کشیدم و وارد شدم روی اولین صندلی بدون هیچ حرفی  نشستم 

که بایکر شروع کرد :به به اقای کندی بلاخره تشریف اوردی فک نمی کنی یکم زود اومدی .... لااقل لباساتو عوض میکردی ...اومدم جوابشو بدم که با طعنه ادامه داد : اقا رئیس جمهور باید یه تجدید نظری در مورد رئیس سازمان DSO بکنین فک کنم ایشون بجزء لاف زدن کار دیگه ای بلد نیست اخه میگفتن نمیزارم دوباره همچین اتفاقی بیوفته:dirol:

با عصبانیت از جام بلند شدم و دستمو روی میز کوبیدم  و با صدای بلند بی توجه به اون همه اومدم شروع کردم 

_ اِریس به تو هیچ ربطی ندارع که من چیکار میکنم لااقل توی اتاق کارم پامو روی پام نمیندازم و بعد از چند وقت شروع کنم به دستور دادن جون مردم برام مهم نباشه ..

میخواستم ادامه بدم که یه صدا از اون سمت سالن گفت

_بیخیال لیان .....نه لیاقت  داره که بخاطرش خوردن کردنی ...نه موقعیت مناسبیه 

به سمت صدا برگشتم که 

بایکر:هی ردفیلد این قضیه به تو ربطی نداره ...ادای رفیقا رو در نیار که همه خوب میدونن تو لیان اونقدرا هم که نشون میدین از هم خوشتون نمیاد 

من اومدم حرف بزنم که 

رئیس جمهور :تموش کنید دیگه.... اینجا برای نشون دادن نفرتاتون نیست ....کاری نکنید که کلا برکنارتون کنم ...لیان ، بایکر بشینید 

چپ چپ به اِریس نگاه کردم که پوزخندی زد 

سعی کردم همه چیو فراموش کنم 

رئیس جمهور : همتون میدونید که دوباره یه سری حمله بیولوژیکی  صورت گرفته ازتون میخوام که همه ی گروه هاتون اماده باش باشن میخوام دوباره یه فاجعه رخ بده .... سازمانDSO و لیون اسکات کندی رئیس سازمان مسئولیت مقابله رو دارن اما می خوام که حتی ارتشم برای کمک اماده باش باشه 

بعد ی سری توضیح داد و گفت :کندی و ردفیلد بیاین اتاق من و از اتاق خارج شد سرم رو به صندلی تکیه دادم

  • Thanks 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    "معموریت مهم"

* کریس *

از سر جام بلند شدم که یکی دستشو رو شونم گذاشت وقتی برگشتم با نیش گشاد توماس(یه دوست قدیمی که الان فرمانده ارتش )رو به رو شدم وقتی چشم به لبخنده گنده اش افتاد ناخداگاه خندم گرفت

_چطوری کریس 

_خوبم تو اینجا چیکار میکنی ...

_رئیس جمهور ازم خواسته بود تا بیام 

به نشونه تایید سرم رو تکون دادم و سمت جایی که لیون نشسته بود رفتم که دیدم توماسم دنبالمه:swoon:

_فک کنم یه تشکر بهم بدهکاری 

لیون بدون اینکه سرشو تکونی بده تا منو ببینه جواب داد

لیون : من ازت نخواسته بودم که تشکرم کنم خودم می تونم حرف بزنم 

توماس : خب فک کنم اون اِریس بایکر یچی رو راست گفت

لیون سرشو تکونی داد و با اخم :angry:به توماس نگاه کرد و گفت :چیو 

توماس :اینکه شما دوتا نمی تونید با هم کنار بیاین

 من نگاهش کردم اره راست میگفت من و لیون نمیتونیم  با هم کنار بیایم هدفامون یکیه ولی راهامون فرق میکنه 

حتی با اینکه قرار شده اگه چیزی فهمیدیم بهم کمک کنیم

ولی هنوز میگم که لیون یه رفیق واسه من 

لیون هی کریس اگه از قصر رویایت اومدی بیرون بیا بریم اتاق  رئیس جمهور 

با صدای لیون به خودم اومدم (منو باش داشتم  به کی فکر میکردم )

*لیون *

داشتیم حرف میزدیم که کریس زل زد به منو  رفت تو  فکر (فکر کنم داره به خوبیای من فکر می کنه اخه مگه چند نفر مثل من وجود داره:دی )خب دیگه زیاد داره بهم فکر میکه میترسم نیم سوز شه 

_هی کریس اگه از قصر رویایت اومدی بیرون بیا بریم اتاق  رئیس جمهور 

____________________________________________

من و کریس از اتاق رئیس جمهور اومدیم بیرون اومدیم و به سمت درب خروجی حرکت کردیم خب کریس فردا غروب میبینمت 

کریس سر تکون داد و رفت سمت ماشینش

__________________________________________    فلش بک اتاق رئیس جمهور 

رئیس جمهور : کندی و ردفیلد شما بهتر از من همدیگه رو میشناسید پس ازتون میخوام به این اتفاق خاتمه بدین .....اون کسی که پشت این قضایا هست رو پیدا کنین 

_ حتما اقای رئیس جمهور 

کریس:باشه قربان 

 

 

 

 

 

  • Thanks 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

                              "تهدید"

*لیون*

وقتی رسیدم خونه حتی نای پلک زدنم نداشتم 

ولی با این حال استراحت انگار به من نیومده:negative:لباسامو عوض کردمو به هانیگان زنگ زدم 

_چیشد چیزی فهمیدی اینگرید

_سلام:scratch_one-s_head:

_اها سلام چیشد

_اول بگو اون دوستت که اینارو داده بهت کیه 

_خب ی دوسته دیگه

_از کی تا حالا با کسایی که با عامل این جور اتفاقات کار میکنن یا مورد اطمینانشون هستن رفاقت میکنی

_چی؟

_خنگی یا خودتی زدی به خنگی (ولی من مطمئنم هانیگان داره تو ذهنش میگه صد در صد خنگه😂)کسی که همچین اطلاعات مهمی رو به دست اورده یه فرد عادی نیست حتما قبلا باهاشون کار میکرده و اینکه تو اونو از کجا میشناسی 

_تو باید بازپرس میشدی😑 میشه بگی دقیقا اونجا چی نوشته

_ببین در مورد ی سری حمله  بیولوژیکی نوشته البته فقط نام حمله اول مشخص شده  و یه سری ازمایشگاه که توی نیویورک اند 

_همین 

_توضیح کاملو ایمیل میفرستم برات خدافظ 

نزاشت جوابشو بدم

خب اگه ی سری حمله دیگه هست پس به اون ازمایشگاها ربط دارن 

رفتم سر لپ تابم و همع چیزی که هانیگان فرستاده بود رو خوندم 

فک کنم الان تنها کمکی که از دستم بر میاد اینکه بخوابم 😪

*جیل*

_کریس اومدی ؟

_نه 

_مسخره بازی در نیار چیشد چیکار کردین چیگفتین 

_همه رو توضیح بدم:huh:

_خلاصه بگو 

_قرار شد من و لیون ی بریم دنبال عامل همه این بدبختا 

اینو گفتو رفت توی اتاق تا لباساشو عوض کنه خب چرا فقط اون و لیون منم میتوتم برم 

_کلر کو ؟

_تراسیو 

_اها 

_منم میام 

_کجا

_با تو لیون کلر رو نمیدونم ولی من میام 

_چی حتی حرفم نزن دلم نمیخواد اتفاقی برات بیوفته ...چی با خودت فکر کردی که همچین حرفی میزنی 

_شما چی فکر کردین که میخواین دوتایی برید اصلا مگه تو باید بگی فردا منم باهات میام‌ دفتر رئیس جمهور و با لیون و رئیس جمهور حرف میزنم 

بعدم سریع مکان رو ترک کردم که چیزی نگه 

دلم میخواد تو این معموریت باشم حتی اگه به قیمت جونم تموم شه ....اگه لیون قبول کنه حل چون رئیس جمهور حرفشو قبول میکنه  خیلی به لیون اعتماد داره ‌

رو تخت دراز کشیدم و با افکار ارزومندانه خوابم برد

.

.

امیدوارم خوشتون اومده باشه❤

 ببخشید🌷 چند وقت نبودم به خاطر بیماریم بستری بودم

 

  • Thanks 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
2 ساعت قبل، Leon_sk گفته است :

 ببخشید🌷 چند وقت نبودم به خاطر بیماریم بستری بودم

 

خواهش ، انشاالله که حال و احوال تون هر روز بهتر بهتر بشه.

موفق باشید. :afro:

  • Thanks 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در ۱۳۹۹/۳/۲۶ در 21:40، CHRIS-7 گفته است :

خواهش ، انشاالله که حال و احوال تون هر روز بهتر بهتر بشه.

موفق باشید. :afro:

ممنون❤

در ۱۳۹۹/۳/۲۷ در 01:02، کاپتان پرایس 1378 گفته است :

انشالله که دوباره روبهرا بشی . :give_rose:

ممنون عزیز🌷 ...بهترم ☺

  • Thanks 1
  • Happy 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

                      "شش نفری"

*لیون*

با صدای الارم مزخرف گوشیم بلند شدم اخه این این چ صدایه یجوریه انگار همه چی گل و بلبل منم تو شرکت بیمه کار میکنم(مثال مزخرفی بود😐😂)

بدون نگاه کردن به آینه اتاقم رفتم سر کمد لباسا واو که تنوع رنگی: (مشکی سفید طوسی) یه تیشرت مشکی و شلوار جین مشکی پوشیدم 

اطلاعاتی که هانیگان در اورده بود رو توی یه هارد ریختم رفتم سمت ماشینم که چشمم به موتور سیکلتم که اون سمت گاراژ بود افتاد خب فک کنم نظرم عوض شد چون رفتم سمت موتور سیکلتم 😆 و سوار شدم و البته به عنوان یه پلیس با شخصیت باید عین ادم برونم چون دو ماه پیش بخاطر سرعت زیادم با موتور کلی جریمه دادم و موتورم رو که خوابونده بودن با بد بختی پس گرفتم

_____________________________________________________

وقتی رسیدم جلوی در سازمان چشم خورد به جیک  که توی محوطه سازمان عین ادمای شکست خورده راه میرفت که چشمش خورد به من و اومد نزدیک از موتور پیداه شدم و از یکی از سرباز ها خواستم تا ببرتش پارکینگ

جیک:تو که حق موتور سواری نداشتی ؟

_دوماه گذشته

جیک:شش ماه بود منع موتور سواریت

_الان مشکلت اینه که عین بوقلمون تو محوطه راه میرفتی

جیک:نه منتظر شری ام

نیش خندی بهش زدم و زیر لب گفتم باز دعواتون شده با هم نیومدین

به نشانه تاکید سرشو تکون داد

و از کنار گذشتم وارد ساختمان شدم که یکی از سربازه منو صدا زد

....:قربان

_بله

....:دونفر از اعضای BSAAداخل اتاقتون هستن

با سر تایید کردم که متوجه شدم 

و رفتم سمت اتاقم خب مثل همیشه نیازی به در زدن نیست😆

جیل:سلام لیون

_سلام

کریس:خب جیل تو برو دیگه گفتی میای لیون رو ببینی بیا دیدش دیگه حالا برو سازمان

جیل:با خودش چیکار دارم میخواستم باهاش حرف بزنم 

پوکر نگاشون کردم چی میگن اینا اصلا جیل چی میخواد اینجا نیومده چرا کریس داره بیرون میکنه جواب تمام این سوال ها رو با حرفی که جیل زد گرفتم

جیل:منم باهاتون میام

_ها؟کجا میای؟ 

جیل :دنبال اون یارو دیگه وپیدا کردن اطلاعات و جلوی این اتفاقات رو گرفتن

چی میگه این رومو کردم طرف کریس 

_چیزی که از قلم ننداختی...مطمئن باشم😑

جیل:اون نگفت خودم فهمیدم

_باش

کریس:ازدواج کنی میفهم

_پس فهمیدن این قضیه منطفیه(😂😂)

جیل: بیام

_امممم باشه فقط کسی دیگه ای نباید بفهمه

کریس:باشه؟😑

_اره

کریس زیر لب پوووفی کرد و ی سری عکس بهم نشون داد .....زیااد نااشنا نبودن خیلی سال از این عکسا میبینم ولی یچیزی منو از این عکسا میترسوند اینکه نکنه راکون سیتی دوباره تکرار شه اینکه نتونم مثل این شهر کوچیکی که تازگیا الوده شده بود جلوی پاک سازی شو با بمب های ارتش بگیرم

نفس عمیقی کشیدمو گفتم

_سه نفری باید همه چیو درست کنیم 

که یهو یکی در رو بی هوا باز کرد و گفت 

...._ششنفری  

سه تایی به سمت صدا برگشتیم و با چهر های :جیک کلر و شری رو به رو شدیم 

اینا رو کجای دلم بزارم 

_نه سه نفری بیشتر خوش میگذره 

کلر:اتفاقا میخوایم به تو یکی خوش نگذره برا همین ما ام میایم

رو به جیک و شری گفتم 

_الان اشتی کردین؟

شری:جیک تو همه چیزو باید به همه بگی 😠

جیک: من من چیزی نگفتم خودش فهمید 

_نه خودش گفت 

جیک :لیون نمیشه خفه شی هاااا

_خب راستش نه...و اینکه رئیس یا قربان باید صدام کنی...حالا ام برید 🖐

کریس:لیون بهتر باشن

دیدم که جیلم موافقه

_باشه ولی جونتون پای  نه مسئولیت مرگ کسی قبول میکنم نه کسی نجان میدم کلا خوشحال میشم وقتی مبتلا شدین همون موقعه یه تیر تو سرتون خلاص کنم

دیدم همه با چشم های گرد دارن منو نگاه میکنم که با لبخند ریزی گفتم

_شوخی کردم کلا فرشته نجات بودن از وظایف منه

 

 

 

  • Thanks 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • اضافه کردن...