دآستان حَقیقَت اِستیو بورنِسآید - داستان نویسی - انجمن خانه بازی ها رفتن به مطلب
اطلاعیه
جهت استفاده کامل و دانلود از انجمن ثبت نام کنید. ! به انجمن خانه بازی ها خوش آمدید

PRINCE OF PERSIA: THE SANDS OF TIME REMAKE

دآستان حَقیقَت اِستیو بورنِسآید


پست های پیشنهاد شده

دوستآن این دآستان حَقیقَت قَبلاَ در اَنجمَن دآستان نویسی شیطآن مقیم بودِه وَ واقعاٌ عآلیِ پینشهآد می کنَم حَتماٌ بِخونیدِش


photo_2021_02_27_11_24_54.jpg

 

قسمت اول

احساس کرد ریه هاش داره از هوا پر میشه...احساسی که مدت ها طعمشو نچشیده بود...
اولش به آرومی نفس نفس میزد.اما بعد سعی کرد نفس های عمیق تری بکشه تا به وضع جدید عادت کنه.به آرومی دستشو روی صورتش کشید.خطوط روی اونو احساس کرد...
ماسک اکسیژن بیشتر قسمت های صورتشو پوشونده بود.بینی و دهانشو...
چشماش به آرومی میلرزید.شدت نور به حدی برا چشماش شدید بودن که نمیتونست بازشون کنه.دوباره امتحان کرد.به چشماش اجازه داد تا با تغییرات خودشونو وفق بدن و آروم بازشون کرد.
وقتی چشمشو باز کرد،تنها چشم اندازش فقط یه چیز بود...یک لکه ی سبز رنگ...

از خودش با تعجب پرسید:"من کجا هستم؟"
بیشتر دقت کرد...دید تو یه جای محدود قرنطینه شده...تو یه مخزن...
وقتی از شیشه ی مقابلش به بیرون نگاه کرد،فهمید که آزمایشگاهی بودن چه احساسی داره...آدمی که پشت شیشه میدید رو خوب میشناخت.با دستاش شیشه رو فشار داد.مخزن شروع کرد به خالی شدن...همچنان که مایع درون مخزن داشت خالی میشد،احساس کرد پاهاش داره به کف نزدیک تر میشه.وقتی مایع کاملا خالی شد،نتونست رو پاهاش بایسته...غش کرد...
با ملایمت سرش رو بلند کرد و دید 2نفر دارن به سمتش میان.یکیشون همون مرد بود...قد بلند...بور...ویک عینک آفتابی زده بود.

مرد:"برنساید،چه قد خوب که به ما ملحق شدی!"
استیو احساس کرد به تاریکی بیهوشی برگشته...بیناییش سریع ناپدید میشد و سرش پایین می افتاد.تو همون لحظه ی بی حالی که چشاش داشت سیاهی میرفت،آخرین چیزی که دید،
یه جفت چشم زرد و قرمز بود...

یکی با صدای قاطع گفت:"آقا،تمام اطلاعات ما این هست که ما موفق شدیم نمونه ای از ویروسT-veronica رو از سوژه ی مورد مطالعه ی "T-001V"بدست بیاوریم.و همچنین موفق به احیای سوژه شدیم.عذر میخام ولی الان نمیتونم بهتو اجازه بدم بازجویی و بررسی اش کنید.اون الان تو موقعیت مناسبی قرار نداره.ما میخاهیم تحقیقاتمون را تسویه کنیم."

چشم های استیو باز شد.در حالی که برق میزدن،اولین چیزی که دید یه نور درخشان بود که درست بالای سرش قرار داشت.ناله کرد و باصدایه خشنی شروع کرد به سرفه کردن...
گلوش خشک شده بود و تنفس براش خیلی سخت شده بود.استیو بدنشو آروم جابه جا کرد و سعی کرد بشینه.وقتی به خودش اومد که به تسمه کشیده شده بود...

یکی از کارکنا گفت:"آقای وسکر اون بیدار شده"

استیو دید که یک زن داره بهش نزدیک میشه.بهش خیره شد...دید اون زن یک روپوش آزمایشگاه به تن داره.یک برچسب به کتش وصل کرده بود..."Dr.Gordon"

دکتر گوردون:"حالت چطوره؟"

استیو:"بهتر از همیشه!!!" و سرفه کرد

دکتر گوردون:"دردی احساس میکنی؟"

استیو پیش خودش میگفت اینا چه سوالای مسخره ایه که داری میپرسی آخه؟!؟!

استیو:چرا چشمام میسوزه؟سینه ام درد میکنه!...به سختی صحبت میکرد و نفس میکشید.خس خس میکرد...

از سمت راستش صدای خنده ی یکی رو شنید.ولی نه از روی خوشحالی...از روی تمسخر...پوزخند...با این که استیو متنفر بود ازین که یکی بهش بخنده!
خنده های اون شخص بلندتر شد.نزدیک شد.دید یه مردی اومد و رو به روی دکتر گوردون واستاد.همون مردی که عینک دودی داشت...اسمش وسکر بود...
استیو دید دکتر گوردون داره پیش خودش میخنده.استیو تعجب میکرد.."این وضع لعنتی کجاش خنده داره مثلا؟!"

دکتر گوردون:"آقای برنساید،اجازه بدید توضیح بدم.این اولین باری هست که شما از چشماتون برای مدتی استفاده کردید،اولین باری هست که خودتون دارید نفس میکشید،بدون هیچ کمک و پشتوانه ای..."

چشمای استیو از تعجب گشاد شد..."این چرت و پرت ها چیه که این زن داره میگه!!"

مرد حرفشو قطع کرد.قبل ازین که استیو بیشتر سوال کنه...

وسکر:"برنساید،تو مرده بودی"

قبل ازین که استیو تحلیل کنه که اون چی داره میگه،دکتر گوردون یک سرنگ بیرون آورد!
جالب بود...استیو از بچگی از سوزن میترسید و مطمئن بود الانم ازش متنفره...

اما قبل از این که بتونه اعتراض کنه،توی بازوش یه سوزشی احساس کرد...یه مایع سوزان توی رگ هاش رانده شد...

بدنش آروم آروم بی حس شد و بیهوش شد...


 

 

روز اول:

نور فلوئورسنت...استیو دیگه داشت حالش ازین نور فلئورسنت بهم میخورد.
چشماشو لوچ کرد و دستاشو آورد بالا و جلوی چشماش سپر کرد...
در همون لحظه دید که دست و پاهاش آزاده و به تسمه کشیده نشده.استیو نشست،خودشو به دیوار تکیه داد.وقتی که چشماش به اون نور سفید افتاد،تازه فهمید که توی سلول گیر افتاده...
کوچک بود...تا حدی هم خالی...به جز تشکی که روش نشسته بود و توالتی که اون گوشه قرار داشت...هیچ راه فراری نبود...به جز اون در بزرگ آهنی...

کد امنیتی که برای باز کردن اون در استفاده میشد،همراهش نبود.پنجره ای نبود...

اون به دام افتاده بود...

استیو به سختی میتونست خودشو جابه جا کنه.به خاطر این که عضلاتش خیلی سفت شده بودند.میخئاست به نحوی بره بیرون.ولی خودش بهتر از همه میدونست که هیچ راه خروجی وجود نداره و احتمالا اگر بیشتر سعی و تلاش میکرد،بهش فشار می اومد و خسته تر میشد.استیو عقب رفت...
تو اون لحظه انتخاب دیگه ای نداشت.فکرها و سوالای زیادی از سرش میگذشت...
همون سوالای روتین و استاندارد همیشگی."کجا بود؟"  "اون آدما کی بودن؟"   "ازش چی میخواستن؟"

سوالای لعنتی...اما هیچ جوابی وجود نداشت...

صدای وز وز ضعیفی به گوشش رسید و فهمید یه دوربین کوچک اون بالا گوشه سمت راست نصب شده.همچنان که به دوربین خیره شده بود،3تا مرد اومدن تو سلول...
یکی ازونا داد زد:" بلند شو ! "

استیو تو شرایطی نبود که با اونا درگیر بشه.پس اطاعت کرد.
استیو آروم از جاش بلند شد.سرش به شدت درد میکرد...به مرد نگاه کرد.مشخص بود که نگهبانه...
همشون یک مدل خاص یونیفرم پوشیده بودند و Ak-47 (نوعی اسلحه) حمل میکردند.یکی ازونا پشت سر استیو اومد و اسلحشو گذاشت رو کمر استیو.استیو به 2مرد دیگه نگاهی انداخت.
اونا هم اسلحه هاشونو گرفته بودن سمتش...
نگهبانی که پشت سرش واستاده بود فریاد زد:" بجنب ! " و با Ak-47 یه ضربه بهش زد.استیو تو طول راهرو تلو تلو خوران راه میرفت.قبل ازین که سرش بخوره به چارچوب در زود سرشو آورد پایین.یه لحظه آزادی زودگذر رو احساس کرد...به خاطر اینکه از پشت اون در آهنی بیرون اومده بود...چیزی که هرگز فکرشم نمیکرد...

به راهرو نگاه کرد.دریای بی انتهای درها...
همچنین این نگاه فوق العاده دلتنگ کننده و افسرده بود!
استیو راه میرفت.2تا از نگهبانا پیشتاز بودن و یکی از اونا از پشت سرش می اومد.
استیو اصلا لوگوی آمبرلا روی یونیفرم اونا ملاحظه نمیکرد...ولی این اصلا آرومش نمیکرد...

با تعجب پرسید:"من کجا هستم؟"

خلوت و سکوت توی راهرو حاکم بود.تنها صداهایی که قابل شنیدن بود،صدای کفش های رزمی نگهبانا و صدای نفسهای خشن و ضعیف خودش...
هیچ **** به جز خودشو اون 3تا نگهبان توی راهرو نبود.عین این بود که برگشته به مدرسه ابتدایی و داره از راهروی ترسناک میره پایین به سمت اتاق مدیر.بعد بهت بگن "تو اخراجی !"

"واقعا وضعیت گندی دارم !!! "

2تا نگهبان که جلوش میرفتن،در نهایت واستادن...دری که سمت چپ قرار داشت رو باز کردند بعد یکی از نکهبان ها به طرف در واستاد.نگهبانی که پشت استیو بود جوری هلش داد که استیو به جلو پرتاب شد.

نگهبان بهش دستور داد:" بشین ! "  
استیو گوش کرد و روی صندلی که بهش داده بودند نشست...
 

استیو به حرف نگهبان گوش کرد و روی صندلی که بهش داده بودند نشست.اتقی که توش بود یکم بزرگتر از اون سلولی بود که توش حبس شده بود...یکم هم تمیزتر...

صندلی که روش نشسته بود جلوی میز قرار داشت.یک صندلی هم دقیقا مقابلش بود.یک آینه ی بزرگ هم بود که بین قرار داشت...
وقتی اون آینه رو دید،فهمید که تو چه شرایطی قرار گرفته...

رنگش پریده بود.موهاش بلندتر و روشن تر از قبل دیده میشدند.

"لعنتی !!! "....

در باز شد.همون مردی بود که عینک آفتابی زده بود...وسکر...نگهبان سرش رو تکون داد و رفت.وسکر منتظر شد تا در بسته شه.بعد رو به روی استیو روی صندلی نشست.
آرنجش رو روی میز گذاشت و دستاشو نزدیک صورتش به هم قلاب کرد.

وقتی استیو دید که وسکر داره بهش پوزخند میزنه،فوق العاده نگران شد...

وسکر:"برنساید،میخواهم برم سر اصل مطلب.من نمیخواستم الان اینجا باشم.تو مایه ی دردسر من هستی..."

استیو پیش خودش گفت "خی پس من چرا اینجام؟! "

صداش هنوز خشن و گرفته بود.خدا میدونست چند وقته چیزی نخورده.وسکر آهی کشید...
انگار خونشو به جوش آورده بودند.دیگه خیلی بی حوصله شده بود و با استیو بد اخلاقی میکرد...

وسکر:"برای همین برنساید،تو با ویروس T-veronica آلوده شدی.تنها کسایی که جز تو آلوده شدند،آلکسیا و الکساندر آشفورد بودند.ولی ردفیلد جفتشون رو از بین برد.
به خاطر همین حماقتش،تو تنها نمونه ی آزمایشگاه ما میشی..."

"نمونه؟! مـــن یه نــــمونه لعنتـــی نیستـــــم ! ! ! "

استیو:"خب اونا که مردند.ظاهرا من هم میمیرم.خب چه فرقی داره؟ چرا من ؟! "

استیو تمام عصبانیتش رو تو خودش میریخت...دندوناشو به هم فشار میداد.باید این وضع رو تحمل میکرد.اون خوب میدونست وسکر کسی نیست که بخواهی باهاش درگیر بشی...

وسکر:"ما موفق نشدیم نمونه هایی از آشفورد بگیریم.چون جسدی ازش پیدا نشد.نمونه ی T-veronica که متعلق به تو هست،ثابت شده که میتونه برای ما فوق العاده مفید و سودمند باشه..."

استیو:"خب دقیقا چجوری منو احیا کردید؟"
در این لحظه وسکر شروع کرد به خندیدن...استیو نمیدونست چه چیز خنده داری رخ داده!

وسکر عینکشو که علامت تجاری روش ثبت شده بود رو در آورد تا چشماش رو آشکار کنه.استیو در نهایت،قدر اونا رو فهمید...کم کم داشت حساب کار دستش می اومد...
خیلی سعی کرد استرس و تلاطمش رو پنهان کنه ولی میدونست که هول از چشماش فوران میکرد.چشمای وسکر زرد بود...خط های قرمزی هم توش دیده میشد...

اونا(چشم های وسکر)حالا دیگه خیلی مآنوس و آشنا نگاه میکردند...

وسکر:"ما نسخه ی جهش یافته ی T-virus رو برای تو استفاده کردیم.به علت این که تو الان مرده ای.این ویروس،سلول های مرده ی تورو میگیره و اونارو بازسازی میکنه و تغییرشون میده.
زمان فوق العاده طولانب لازم هست تا سلول های تو دوباره بازسازی بشن."

استیو:"اصلا چرا اینکارو با من کردید ؟!  چرا منو احیا کردید؟ از جونم چی میخاین ؟!"

وسکر:"امیدوارم همون طور که ما به آزمایشاتمون ادامه میدیم،تو هم برای ما مثمرالثمر باشی...این بستگی به همکاری تو داره و وفاداری تو به ردفیلدها..."

استیو به خاطر آورد...ردفیلدها...این دیگه کی بود... " کــــلــر! "

با این اتفاقایی که افتاده بود،دیگه اونو فراموش کرده بود.تو مدتی که همراه هم بودن،خیلی صمیمی شده بودند.اهمیت نداشت که این مدت کوتاه بود.مهم این بود که کلر هر وقت که استیو 
بهش نیاز داشت کنارش بود.

" یادم اومد...خیلی مهربون بود...خیلی دلم براش تنگ شده... "

وسکر:"هیچ دلیلی نمیبینم که بهت دروغ بگم برنساید.اهمیتی نداره.من 2تا انتخاب باقی مونده برات دارم.یکی ازونا اینه که به عنوان یک B.O.W ازت استفاده میکنم و اون یکی اینه که 
میفروشمت.هر چه قدر بهتر همکاری کنی شانس بقای بیشتری داری..."

استیو تا حدی وحشت زده شده بود.عصبانی شد.ولی درعین حال احساس رضایت کرد.
هیچ کدوم ازون گزینه ها مطلوب نبودند.اما به این معنی بود که تا زمانی که تصمیم بگیره زنده هست...

استیو:"چرا ازم چیزی نمیپرسی.چرا فقط به سوالام جواب میدی؟"

وسکر:"قبلا هم بهت گفتم.برام مهم نیست..."

استیو فهمید وسکر داره امتحانش میکنه.وسکر عینکش رو زد و اتاقو ترک کرد...

استیو قدرت مقابله نداشت.چشماشو می دزدید و از ارتباط چشمی تفره میرفت.حتی برای فرار هم تقلا نمیکرد.وسکر احتیاجی به اطلاعات نداشت...فقط میخواست ببینه 
همکاری استیو چجوری میخواد باشه...

کمی بعد ازین که وسکر از اتاق بیرون رفت،نگهبان ها برگشتند.استیو خودبه خود از جاش بلند شد.میدونست که نگهبان میخاد فریاد بزنه.قبل ازین که به سمت در هلش بدن،از توی آینه
یه نگاه سریع به خودش انداخت...قطعا یه ایرادی تو چشماش بود...

ادآمه دآرد...

  • Thanks 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2017_06_09_16_18_33.jpg

 

استیو به حرف نگهبان گوش کرد و روی صندلی که بهش داده بودند نشست.اتقی که توش بود یکم بزرگتر از اون سلولی بود که توش حبس شده بود...یکم هم تمیزتر...

صندلی که روش نشسته بود جلوی میز قرار داشت.یک صندلی هم دقیقا مقابلش بود.یک آینه ی بزرگ هم بود که بین قرار داشت...
وقتی اون آینه رو دید،فهمید که تو چه شرایطی قرار گرفته...

رنگش پریده بود.موهاش بلندتر و روشن تر از قبل دیده میشدند.

"لعنتی !!! "....

در باز شد.همون مردی بود که عینک آفتابی زده بود...وسکر...نگهبان سرش رو تکون داد و رفت.وسکر منتظر شد تا در بسته شه.بعد رو به روی استیو روی صندلی نشست.
آرنجش رو روی میز گذاشت و دستاشو نزدیک صورتش به هم قلاب کرد.

وقتی استیو دید که وسکر داره بهش پوزخند میزنه،فوق العاده نگران شد...

وسکر:"برنساید،میخواهم برم سر اصل مطلب.من نمیخواستم الان اینجا باشم.تو مایه ی دردسر من هستی..."

استیو پیش خودش گفت "خی پس من چرا اینجام؟! "

صداش هنوز خشن و گرفته بود.خدا میدونست چند وقته چیزی نخورده.وسکر آهی کشید...
انگار خونشو به جوش آورده بودند.دیگه خیلی بی حوصله شده بود و با استیو بد اخلاقی میکرد...

وسکر:"برای همین برنساید،تو با ویروس T-veronica آلوده شدی.تنها کسایی که جز تو آلوده شدند،آلکسیا و الکساندر آشفورد بودند.ولی ردفیلد جفتشون رو از بین برد.
به خاطر همین حماقتش،تو تنها نمونه ی آزمایشگاه ما میشی..."

"نمونه؟! مـــن یه نــــمونه لعنتـــی نیستـــــم ! ! ! "

استیو:"خب اونا که مردند.ظاهرا من هم میمیرم.خب چه فرقی داره؟ چرا من ؟! "

استیو تمام عصبانیتش رو تو خودش میریخت...دندوناشو به هم فشار میداد.باید این وضع رو تحمل میکرد.اون خوب میدونست وسکر کسی نیست که بخواهی باهاش درگیر بشی...

وسکر:"ما موفق نشدیم نمونه هایی از آشفورد بگیریم.چون جسدی ازش پیدا نشد.نمونه ی T-veronica که متعلق به تو هست،ثابت شده که میتونه برای ما فوق العاده مفید و سودمند باشه..."

استیو:"خب دقیقا چجوری منو احیا کردید؟"
در این لحظه وسکر شروع کرد به خندیدن...استیو نمیدونست چه چیز خنده داری رخ داده!

وسکر عینکشو که علامت تجاری روش ثبت شده بود رو در آورد تا چشماش رو آشکار کنه.استیو در نهایت،قدر اونا رو فهمید...کم کم داشت حساب کار دستش می اومد...
خیلی سعی کرد استرس و تلاطمش رو پنهان کنه ولی میدونست که هول از چشماش فوران میکرد.چشمای وسکر زرد بود...خط های قرمزی هم توش دیده میشد...

اونا(چشم های وسکر)حالا دیگه خیلی مآنوس و آشنا نگاه میکردند...

وسکر:"ما نسخه ی جهش یافته ی T-virus رو برای تو استفاده کردیم.به علت این که تو الان مرده ای.این ویروس،سلول های مرده ی تورو میگیره و اونارو بازسازی میکنه و تغییرشون میده.
زمان فوق العاده طولانب لازم هست تا سلول های تو دوباره بازسازی بشن."

استیو:"اصلا چرا اینکارو با من کردید ؟!  چرا منو احیا کردید؟ از جونم چی میخاین ؟!"

وسکر:"امیدوارم همون طور که ما به آزمایشاتمون ادامه میدیم،تو هم برای ما مثمرالثمر باشی...این بستگی به همکاری تو داره و وفاداری تو به ردفیلدها..."

استیو به خاطر آورد...ردفیلدها...این دیگه کی بود... " کــــلــر! "

با این اتفاقایی که افتاده بود،دیگه اونو فراموش کرده بود.تو مدتی که همراه هم بودن،خیلی صمیمی شده بودند.اهمیت نداشت که این مدت کوتاه بود.مهم این بود که کلر هر وقت که استیو 
بهش نیاز داشت کنارش بود.

" یادم اومد...خیلی مهربون بود...خیلی دلم براش تنگ شده... "

وسکر:"هیچ دلیلی نمیبینم که بهت دروغ بگم برنساید.اهمیتی نداره.من 2تا انتخاب باقی مونده برات دارم.یکی ازونا اینه که به عنوان یک B.O.W ازت استفاده میکنم و اون یکی اینه که 
میفروشمت.هر چه قدر بهتر همکاری کنی شانس بقای بیشتری داری..."

استیو تا حدی وحشت زده شده بود.عصبانی شد.ولی درعین حال احساس رضایت کرد.
هیچ کدوم ازون گزینه ها مطلوب نبودند.اما به این معنی بود که تا زمانی که تصمیم بگیره زنده هست...

استیو:"چرا ازم چیزی نمیپرسی.چرا فقط به سوالام جواب میدی؟"

وسکر:"قبلا هم بهت گفتم.برام مهم نیست..."

استیو فهمید وسکر داره امتحانش میکنه.وسکر عینکش رو زد و اتاقو ترک کرد...

استیو قدرت مقابله نداشت.چشماشو می دزدید و از ارتباط چشمی تفره میرفت.حتی برای فرار هم تقلا نمیکرد.وسکر احتیاجی به اطلاعات نداشت...فقط میخواست ببینه 
همکاری استیو چجوری میخواد باشه...

کمی بعد ازین که وسکر از اتاق بیرون رفت،نگهبان ها برگشتند.استیو خودبه خود از جاش بلند شد.میدونست که نگهبان میخاد فریاد بزنه.قبل ازین که به سمت در هلش بدن،از توی آینه
یه نگاه سریع به خودش انداخت...قطعا یه ایرادی تو چشماش بود...

 

استیو به سلولش اسکورت شد.یکی از 3 نگهبان جلوی او ایستاد.مانع ازین شد که کد امنیتی در رو ببینه.صدای بوق بلندی شنیده شد و در غول پیکر آهنی بسته شد.
استیو فکر میکرد..."من به اجبار اینجا موندم.ولی شاید بهتر این باشه که با اون آدم لعنتی که اسلحه رو میذاره رو ستون فقراتم درگیر نشم..."

استیو دید که یه سینی کنار توشکش هست.سرانجام بهش غذا داده بودند...
پرید روی سینی...اول لیوان آب رو برداشت.با وجود جیره بندی هیچ وقت فکرشو نمیکرد که بتونه اونجوری آب رو سر بکشه...
وقتی تمام کرد،به خودش لبخند زد...این لیوان ساده ی آب بهش حس بهتری داده بود...

دوباره به سینی نگاه کرد.دید یک تکه نان اونجا هست...استیو نان رو برداشت و روی کف سلول با حالت سر خوردن پیش میرفت تا اینکه به تشک رسید و روش نشست...
به دیوار تکیه داد و شروع به جویدن غذایی که داشت کرد.

این خیلی سوزناک بود..." کـــی منـــو آزاد میکنـــند؟ "
"من حتی برای فرار هیچ تقلایی نمیکنم! من خودم خوب میدونم تو شرایطی نیستم که بخوام مجادله بدم...اما...اما این که من نیستم! من مدت کوتاهیه که بیدار شدم...
کلر برای مبارزه برمیگرده...تعجب میکنم...اون کجاست؟
اگر الان سالم بود وسکر اسمشو می آورد.کلر میگفت برادرش پیدا شده...خدایا! اسمش چی بود؟

چاد؟   چارلز؟   کریس!...  امیدوارم موفق شده باشند...

استیو گذاشت کلر به فکر و ذهنش مسلط بشه و با اون چیزی ک ممکن بود کلر انجام بده خودشو آروم میکرد.
اما مهم این بود که مضطرب بود...
به جای این که به ترس هایی که ممکن بود در انتظارش باشه تمرکز کنه،فقط به کلر فکر میکرد...

سرانجام غذاش رو تموم کرد و دراز کشید و به خواب بی خوابی فرو رفت...

 

اآدامه دآرد...

  • Thanks 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز دوم:

استیو 5 دقیقه بعد بیدار شد...بلند شد...
در حالی که پاهاشو پهن کرده بود روی زمین،خودشو به دیوار تکیه داده بود....رنگ پریدگی....
به پاهاش خیره شد.دید پوستش پژمرده و کمرنگ تر از همیشه شده.به دستاش نگاه کرد.اونارو به صورتش برد.این رنگ پریدگی فقط به خاطر فقدان نور آفتاب نبود.

اما رگ هاش....خیلی متفاوت بودند....اونا سبز رنگ بودند....

به جای اینکه رگ هاش به طور طبیعی آبی باشند،به رنگ سبز روشن دراومده بودند.استیو زانو هاشو بغل کرد و یه گوشه افتاد...

روز سوم:

تو اتق هیچ چیزی پیدا نمیشد که خودشو باهاش بکشه.هرکسی که اونو اینجا نگه داشته بود،احتمالا نمیخواسته بکشتش.پس نه شیشه ای یا چیز برنده ی دیگه ای پیدا نمیکرد.
استیو از اون جایی که انتخاب دیگه ای نداشت،از خیر این کار گذشت.
لب پایینش رو محکم گاز گرفت.حس کرد مایعی از چونه اش میچکه...انگشتشو به سمت دهانش برد و وقتی دستشو آورد پایین به شکش یقین پیدا کرد...
انگشت هاش به سبز رنگ شد...سبز مریض...سبز رنگ پریده...

استیو به خودش لبخندی زد. . .

روز چهارم:

تب داشت...انگار داشت میسوخت...خارش شدیدی داشت.

نه...نه.....   بوی خوبی داره.....  لطفا...  کل...کلر...
خیلی خوشمزه اس... گوشت... خواهش میکنم صبر کن...  کل...کلر...  طعم خون... صبر کن!!!

استیو ناگهان چشماشو باز کرد...دوباره کابوس دیده بود. خواست به ملافه اش که از عرق خیس شده بود بی توجه باشه ولی لباس هاش گویای بدن پوشیده از عرقش بود...
خستگی،ملامت و نداشتن انرژی تقریبا بیدار موندن رو براش غیر ممکن کرده بود.
اما کابوس ها میترسوندش...ازین که چشماشو رو هم بذاره...

روز پنجم:

. . .      . . .     . . .  


روز ششم:

چیزی که از استیو قابل گفتنه اینه که روزی یک وعده غذا میگرفت.هیچ راهی برای اندازه گیری زمان نداشت...اما بین دو وعده ی غذاییش مثل سپری شدن سال ها براش بود...

راحتی که داشت این بود که به مواد ضروری لازم برای بدنش تا حدودی دسترسی داشت.
یکی از ترس های بزرگ استیو این بود که نکنه اون هم مثل یکی ازون هیولا های توی راکفورد بشه.بی فکر...خشن...با میل نامحدود به خون و گوشت انسان...

شاید این مضحک به نظر برسه اما اون زمانی رو که به ویروس T آلوده شده بود رو به خاطر آورد.طوری تغییر کرده بود که قابل بازشناسی نبود.اون میتونست بوی خون کلر رو استشمام کنه.
اون لحظه یک غریزه ی جدید درش بوجود اومده بود...
حسی از پا درش آورد...حس میل شدید به شکار کلر و تکه پاره کردن او...

از وقتی که مرده بود،چنین میل غریزی برای گوشت و جسم انسان پیدا نکرده بود...

استیو نمیتونست غذایی ذخیره کنه.چون غذای کمی دریافت میکرد و میدونست که تا غذایی که داره نخوره نمیتونه غذای دیگه ای دریافت کنه.

کمبود انرژی داشت عوارض خودشو رو بدن استیو نشون میداد.تصمیم گرفت حدالامکان کمتر انرژی مصرف بکنه تا در جای مورد نیاز در آینده،انرژی کافی داشته باشه.پیراهنشو بلند کرد
از معده ی مقعر و نمای مشخص تمام دنده هاش،ترسید...

استیو:"اوووو... لعنتی...این دیگه چه وضعشه؟!؟ "

استیو نه تنها مریض حال به نظر نمیرسید،بلکه داشت سلامت تر از همیشه دیده میشد.استیو همیشه یک پسر اندامی و هیکلی بود.اما الان انگار عضله هاش از پوستش بیرون میزد.
انگار پوست کافی برای عضله های برآمدش نداشت تا اونارو بپوشونه.به معده اش دست زد...
عملا هیچ نرمی براش باقی نمونده بود...استیو حتی بازو ها ، شانه ها و پاهاشو چک کرد...همه چیز حالا محکم تر و سفت تر شده بود...

" خنده داره...تنها کاری که باید میکردم،مصرف 6 بسته مرگ و از دست دادن انسانیتم بود... "


روز هفتم:

استیو بعد ازین که به سلولش برگشته بود،اولین باری بود که از جایش بلند شده بود.
به اندازه ی یک قدم از در آهنی فاصله داشت.از ساعدش به عنوان وسیله ی اندازه گیری استفاده کرد.طول در رو اندازه گرفت..."6 فیت"
چانه ی استیو با ابلای در تو یک ردیف قرار میگرفت.قبل ازین که بمیره فقط  8'5 بود.ولی حالا قدش بیشتر ازین بود...

" هیچ فرقی نمیکنه...من هرگز نمیتونم دوباره ازین مخمصه بیام بیرون... "


روز هشتم:

تنها چیزی که نمیتونست بررسی کنه صورنش بود.چیزی که از انعکاس او تو اتاق بازجویی باقی مونده بود،دلسردش میکرد.

استیو فقط میخواست دوباره چشمای خودشو ببینه...

فقط یک بار دیگه . . . 


 

روز نهم
 
زمان تموم مفهومش رو از دست داده بود.استیو دیگه برنامه ی منظمی برای خواب نداشت.پنجره ای نبود تا آفتاب رو ببینه و بفهمه که روزه...یا بفهمه شب شده...
توی سلولش هیچ ساعتی نبود...از وقتی که وسکر رو دیده بود،هیچ **** برای ملاقاتش نیومده بود.
هیچ فکری نداشت...درباره ی این که از کی تا حالا به عنوان یک زندانی توی این سلول گیر افتاده....به یک پارانویید شده بود...

" نمیخوام دیگه اینجا بمونم...صبر کردن برای چی؟! برای مردن ؟ شکنجه ؟ آزمایشات ؟ توی این مرحله اونا هر کاری میتونن باهام بکنن..."

جالب بود...مسئله ی مهم اینجا بودش که استیو هیچ فکر و تاملی نداشت...ولی خیلی خسته بود...

در ابتدا بدنش محسورش کرده بود.این تنها چیزی بود که استیو توی اون اتاق  بدون پنجره خودشو باهاش سرگرم میکرد.بدن خودشو بررسی میکرد...
نسبتا از این محسور شدن ترسیده بود.بعداز دیدن قطب جنوب هیچ چیزی اونو اینقد شگفت زده نکرده بود...

همچنان که استیو داشت به تلف شدنش توی اون سلول فکر میکرد،سرانجام توی اون روز،اون روز خاص در باز شد...
استیو بی حال دراز کشیده بود و سرشو آروم به سمت در باز شده چرخوند...نگهبان های بیشتر...

یکی از نگهبانا فریاد زد:"بلند شو !"

استیو بلند شد وبه سمت در حرکت کرد و دوباره توی راهرو اسکورت شد.این دفعه احساس کرد که توی سرپا ایستادن مشکل داره...به طور قابل توجهی توی قرنطینه ضعیف شده بود.
اونجا بود که پیش خودش فکر کرد"چرا من تحت نظر این نگهبانای خشن هستم؟ من که اونارو تهدید نمیکنم.ولی 4 تا نگهبان سرسخت همیشه منو اسکورت میکنن.اونا منو به عنوان یه خطر میبینن؟!
حداقلش اینه که اونا منو مهم در نظر میگیرند!"

استیو جلوی در دیگه ای که روش آرم "اخطار BIOHAZARD " ایستاد.

اون به یک آزمایشگاه دیگه ای آورده شده بود ولی بیشتر شبیه مطب یک دکتر بود.به هر حال اونجا آلوده تر از مطب پزشک بود...

دکتر گوردون رو دید.دکتر گوردون از دیدن او خوشحال بود.

دکتر گوردون :"سوژه ی T-001V" رو با برانکارد بیارید جلو و اینجا رو ترک کنید! "

نگهبانا حرف دکتر گوردون رو اطاعت کردند و برانکارد رو به استیو نشون دادند و خودشون بیرون رفتند.

استیو ازین که دکتر گوردون میخواست ازش یک تست فیزیکی بگیره، خیلی تعجب میکرد.همچنان که داشت فشار خونش رو چک میکرد،آه بلندی کشید و گفت:"بخاطر چیزهایی که به سرت اومده واقعا 
متاسفم! "
دکتر گوردون تو چشمای استیو نگاه کرد.استیو میتونست به راحتی قسم بخوره که اون بی ریاست...

دکتر گوردون:"اونا به من اجازه نمیدهند که بلافاصله بعد ازین که بیدارت کردیم،درمانت کنم.اونا منو برای جای دیگه ای میخوان.من قصدی ندارم ولی اونا اجازه میدن بیشتر ازین فاسد بشی..."

استیو:"چرا اینقدر نگران من هستی؟! نمیدونی اونا اینجا چکار میکنن؟"

منصفانه بود...با اون شناختی که استیو از آمبرلا داشت،میدونست اونا به شرکتشون افتخار میکردن و لوگوی آمبرلا رو روی هرچیزی زده بودند.وقتی پدرش برای آمبرلا کار میکرد،اگرچه یک کارمند دست پایین بود ولی همیشه آرم آمبرلا روی پیرهن محل کارش بود.همچنین روی ماشینش...ولی استیو اصلا آرم آمبرلا رو از وقتی که به هوش اومد اصلا ندید.نه روی در آزمایشگاه...نه روی یونیفرم ها...هیچ جا

دکتر گوردون استیو رو به سمت ترازو هدایت کرد تا وزنشو اندازه بگیره.بعدش هم قدش رو اندازه گرفت.

دکتر گوردون:"دقیقا نمیشه گفت من نگرانت هستم.این شغل منه.باید سلامت و قوی نگهت دارم.من میخام بهت کمک کنم.میتونی برگردی رو برانکارد.."

استیو کاری که دکتر گوردون بهش گفت،انجام داد.استیو خیلی خسته بود و بیشترین بیشترین انرژی رو تو اون مدت مصرف کرده بود.
پس دکتر گوردون هممه ی اقدامات رو انجام داد.استیو یاد بچگی هاش افتاد که پیش دکتر میرفت.
اون ضربان قلب استیو رو گوش کرد و ریه هاش رو برای وضعیت غیر عادی کنترل کرد.بعد سر و گردنش رو چک کرد.همچنین گوش ها و چشم ها و دهانش رو.بع آزمایشای روتین رو انجام داد.

دکتر گوردون:"مطمئنم اگه بهت بگم ظاهر خشنی داری تعجب نمیکنی.ولی من تمام تلاشم رو میکنم.اگر بمیری به درد کسی نمیخوری."

استیو:"شما همین الانشم نمونه ی T-veronica رو دارید.پس چه فرقی میکنه من بمیرم؟!"

دکتر گوردون آروم استیو رو به سمت برانکارد هدایت کرد و سعی کرد از سوالاش چشم پوشی کنه.
باید فکر میکرد اون سوژه ی T-001V هست نه استیو برنساید.اون دیگه یک انسان نبود.فقط یک نمونه بود برای آزمایش و تست...
کارش به صورت عملی راحت بود.چون بشری به اسم برنساید نبود.ولی T-001V هیچ اعصاب و احساسی نداشت...

دکتر گوردون:"دراز بکش و آروم باش.میخام تو رو به مدت طولانی تری تحت درمان قرار بدم."
 

استیو اون لحظه چاره ی دیگه ای نداشت ولی به دکتر  اجازه داد تا اونو به صورت افقی روی برانکارد بخواباند.دکتر گوردون اونو به سمت بیرون اتاق هل داد.سفر طولانی براش بود...
از آسانسور پایین رفت.همچنین استیو ازین که فاصله اش تا حد ممکن از اون سلول زیاد شده بود،خوشحال بود.بین کف زمین اونجا و کف زمین سلولی که توش قرنطینه بود،تفاوت قابل توجهی وجود داشت.کف اونجا براق نبود ولی به اندازه ی کف سلولش دلگیر و بی روح بود...
ضمن اینکه خیلی هم کثیف نبود،نمیشد گفت خیلی هم بهداشتی هست.دکتر گوردون به اتاقی آوردش که مشخص بود از اتاقی که ترکش کرده بودبزرگتره.
معلوم بود این اتاق بیشتر مورد استفاده قرار میگیره.

همانطور که به داخل اتاق هدایت میشد،علامت کنار کد کلیدی رو دید که نوشته بود "Dr.Heather Gordon"

"حتما اینجا آزمایشگاه شخصی اون هست.حدس میزنم اگه اینجا بستری بشم،درمانم طولانی مدت خواهد شد و بهم راحتتر میگذره!"

دکتر گوردون کنار تختی که به نظر راحت می اومد، هدایتش کرد.
دکتر گوردون:"دراز بکش !"

استیو:"چرا بهم اعتماد میکنی و باهام حرف میزنی؟ من میتونم بکشمت! "

دکتر گوردون کمکش کرد تا روی تخت جدید دراز بکشه.
دکتر گوردون:"چون اگر هم سعی کنی نمیتونی همچین کاری بکنی.تو شرایط مناسب فیزیکی رو برای حمله کردن به من رو نداری.پس فعلا به من اجازه بده برای برگردوندن سلامتی ات به اولش ،
تمرکز کنم.اینو نمیخوای؟ "

استیو اون لحظه که داشت بین تخت ها جا به جا میشد،فقط تونست سرشو به علامت توافق تکون بده.اون باید میپذیرفت کهکه به حد مرگ مریض هست...آروم آروم داره میمیره...

دکتر گوردون شروع کرد به انجام تراپی "درون وریدی" . پس استیو رو به مانیتور های مختلفی متصل کرد.
استیو توی اون تخت احساس راحتی میکرد.حسی که مدت ها بود نچشیده بود.توی اون سلول روی اون ملافه ی سخت تک لایه ای دراز میکشید.البته قبل ازین که ازون محفظه ی پر از مایع بیرون بیاد...

ناگهان وقتی دکتر گوردون شروع کرد به بریدن درزهای لباس هایی که بعد از بیدار شدنش بهش داده بودند،اکارش گسیخته شد...

استیو بیشتر ازین که نگران باشه با تعجب پرسید:"داری چیکار میکنی؟"

دکتر گوردون،زیر پیراهن آستین کوتاه سفید رو همراه شلوار سفیدی که به تنش داشت را درآورد.

دکتر گوردون:"توی بیچاره تو این همه مدت با این لباس ها موندی و دسترسی به حمام نداشتی.فکر نمیکنم هنوزم بخواهی با این لباس های خاکی بمونی."

بعد یک پتو روش انداخت.دکتر بازوی استیو رو گرفت و سوزن رو محتویات سوزن رو بهش تزریق کرد.هرچی که بود، این دفعه مثل دفعه ی آخری که تزریق شده بود،سوزشی احساس نکرد...

دکتر گوردون:"این کمک میکنه تا بخوابی.ازش لذت ببر" بعد به سمت در خروجی راهی شد.

استیو:"دکتر گوردون ! " ولی صبر نکرد و به راهش ادامه داد.
استیو:"هــــدر! خواهش میکنم صبر کن! "

دکتر گوردون برگشت. صبر کرد تا استیو حرفشو ادامه بده.

استیو:"حداقل میتونی بهم بگی تو چه سالی هستیم؟

دکتر گوردون:"در سال 2006 هستیم" و اتاق رو ترک کرد.

اتاق سیاه و تاریک شد.به جز نور مانیتور های اطرافش،نور دیگه ای وجود نداشت.

"8 سال !  من 8 سال رو از دست دادم... "  و بعد بیهوش شد...

 



....قسمَت بَعدی قِسمَت آخر دآستان اَست

  • Thanks 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 هفته بعد...

قسمت آخر

روز سیزدهم:

مدت کوتاهی گذشته بود.ولی شروع کرده بود به نشان دادن علایم پیشرفت...
ضربان قلبش،فشار خون و تمام اعضای حیاتی بدنش به حالت عادی برگشته بود.رژیم دارویی دکتر گوردون واقعا براش موثر بود.همچنین استیو از وقتی که تو قطب جنوب بود،برای اولین بار بود که 
احساس کرد یک انسانه...دوباره سلامتی رو احساس میکرد...

همیشه به خودش میگفت:"من هرگز نمیتونم دوباره یک انسان بشم !"

دکتر گوردون:"خب T-001V،به نظر میرسه که تو جز تلفات نیستی."

استیو:"میدونی؟ اسم من استیو هست !"

دکتر گوردون با صدای بلند آهی کشید و با صدای قاطعی گفت:"بهتره که اسمی رو که باهاش متولد شدی رو فراموش کنی T-001V.هیچ **** دیگه تورو با اون اسم صدا نمیکنه !"

استیو زود از تختش بلند شد.دید دکتر گوردون چند قدمی عقب رفت.پیش خودش فکر کرد حالا که من دوباره توانایی ام رو بدست آوردم، حتما ازم ترسیده!

استیو:"اسم من استیون زکری برنساید هست.من تو 8 فبریه 1981 توی پیتسبورگ پنسیلوانیا  به دنیا اومدم و 17 سالمه!" ( پنسیلوانیا ایالتی واقع درشرق آمریکا)

دکتر گوردون قاطعانه جواب داد:"تو موضوع آزمایش T-001V هستی.تو یک سلاح بیو ارگانیکی هستی.به بیان دیگه، به عنوان B.O.W شناخته میشی.تو جزیی از پروژه ی T-Veronica هستی !"

استیو سر دکتر گوردون فریاد زد:"من یک انسان لعنتی هستم!!! "

دکتر گوردون از طغیلن ناگهانی استیو یه قدم عقب رفت.قطعا ازش ترسیده بود.وقتی دید که استیو بهش حمله نکرد،احساس کرد آروم شده.کف دستاشو جلوی استیو گرفت.به منظور  این که هم 
استیو هم خودش آروم بشن.

"T-001.." دکتر گوردون میخواست شروع کنه ولی خودشو نگه داشت...گلویش رو صاف کرد و دوباره شروع کرد.

دکتر گوردون:"استیو! من فقط کارم رو انجام میدم.من یک سری دستور العمل هایی دارم و به دستورها رو اطاعت میکنم.در صورتی که تو فراموش کردی که این آلکسیا آشفورد بود که تورو به این روز انداخت! اون بود که ویروس T-Veronica رو بهت تزریق کرد و آلکسیا بود که تورو کشت.تنها کاری که من دارم انجام میدم،احیای دوباره ی توست و سعی من اینه که سلامتی تو رو بهت برگردونم.
دلیلی برای ناراحتی نیست.قبول کن که زندگی قبلی تو از بین رفته و بهتر این هست که زندگی جدیدت رو بپذیری !"

استیو فقط بهش خیره شده بود.متاسفانه حق با دکتر گوردون بود.همچنان که دکتر گوردون به آرامی دست هاشو به سمت پایین آورد،استیو نگاه همراه با گناه و تقصیر رو تو چشم های دکتر دید.
استیو دقیقا نمیدونست که اون برای چی یا برای کی کار میکنه ولی دست هاش تمیز نبودند.دکتر گوردون نمیخواست اونو به یک هیولا تبدیل بکنه یا این که نمیخواست بکشتش ولی از یک طرف،مانع آزادی اش شده بود.
استیو زانو هاش رو آورد بالا و اونارو تو بغلش گرفت و سرشو روی دست هاش گذاشت.

استیو:"پس نمیذاری بمیرم درسته؟" 

احتمالا دکتر گوردون صداشو نشنید.استیو بهش نگاهی انداخت و آه بلندی کشید :"به هر حال. هرکاری رو که باید انجام بدی ، بکن هدر !"

دکتر گوردون آروم روی تخت خواباندش و هر کدوم از بازوها و پاهاشو با یک تسمه ی چرمی  به تخت بست.آرنج راست استیو رو پاک کرد.یک سوزن برداشت و محتواشو به رگ بزرگش تزریق کرد.
استیو همچنان داشت تماشا میکرد، مایع سبز تیره ای که خیلی زننده بود از رگش عبور کرد.دکتر گوردون سوزن رو خارج کرد و کنار رفت.

متاسفانه در آزمایشگاه باز شد و وسکر وارد شد.وسکر به استیو  حتی کوچکترین توجهی نکرد و یک راست سمت دکتر گوردون رفت.

وسکر:"برای انجام عملیات آماده هستید؟"

دکتر گوردون:"بله وسکر،دارم امادش میکنم."

دکتر گوردون به سمت تخت استیو رفت و در حالی که بالا سرش ایستاده بود،قبل ازین که پیشانی استیو رو برای ایمنی با اون تسمه های چرمی ببنده،دستشو گذاشت روی پیشانی اش...

استیو:"چه عملیاتی؟! "

وقتی استیو دهانش رو باز کرد،احساس کرد دکتر گوردون یک چیزی توی دهانش گذاشت.چیزی که مزه ی لاستیک میداد. "اوه لعنتی !"

وسکر:"دکتر گوردون داره برای اجرا آماده میشه !"

دکتر گوردون به همون رگی که قبلا ازش خون گرفته بود،یک سرم وصل کرد.ولی این سرم شبیه سرم های قبلی نبود.
از اندازه ی طبیعی یک سرم بزرگتر بود.استیو به سرم نگاه میکرد تا ببینه دکتر گوردون اونو به کجا وصل میکنه.

"لعنتی!! این دیگه چیه ؟! "

چشم های استیو از دیدن چیزی که بهش وصل کرده بودن، از تعجب گشاد شد.هیج نمیدونست که اون چیه.دید که یک سری لوله های سیلندر و تشکیل شده که نصب شدن به چند مانیتور...
5تا لوله بود که 2تای اونا از مایع سبز فسفری پر شده بود.2تای دیگه از آبی پررنگ و آخری از قرمز نئون پر شده بود.استیو با حالت ملتمسانه به دکتر گوردون نگاه کرد ولی اون نگاه های استیو رو
رد کرد و بهش توجهی نکرد.دستشو به سمت مانیتورها برد و شروع کرد به فشار دادن بعضی دکمه ها...

دکتر گوردون:"شروع عملیات ویروس گوناگونی"
 

استیو دید که از اولین لوله مایعی تخلیه شد.به جای مایع معمولی سرم،استیو دید که مایع فسفری رنگی داره وارد رگ هاش میشه.اصلا نفهمید چه اتفاقی داره می افته!
تا وقتی که فهمید چرا اون تکه لاستیکی رو توی دهانش گذاشتند...

استیو فقط میخواست جیغ بکشه.از دردی که از ورود اون مایعات تو رگ هاش احساس میکرد، فقط میتونست اون تکه لاستیک رو گاز بگیره...

استیو خودشو به تخت میکوبید.برای خلاصی ازون بندها تلاش میکرد.همچنان که برای رهایی تلاش میکرد،مچ دست و پاشو برید و شروع به خونریزی کرد.ولی هیچی احساس نمیکرد...

استیو دوباره نگاه کرد.دید مایع لوله ی دوم وارد رگهاش میشه...
عضلاتش بزرگ شد و انگشتانش شروع کرد به سوراخ کردن ملافه ی زیرش...

احساس میکرد زنده زنده داره میسوزه... استیو با اون تکه لاستیکی که توی دهانش بود،جیغ میزد و اشک هاش از اطراف صورتش سرازیر میشد...

"صبر کنید! خواهش میکنم! دیگه بسه !!! تمومش کنید!!! " همینجوری توی دلش التماس میکرد...

بندهای دست و پاهاش داشت تنگ تر میشد.فشردن دست و پاهاش دردشو بیشتر میکرد.

بندی که بازوشوباهاش بسته بودند،پاره شد...استیو از دست آزاذش برای باز کردن دست دیگری استفاده کرد.تغییر رو احساس کرد...دید دست هاش به پنجه هایی تبدیل شده که زائده هایی رو
انگشت هاش بوجود اومده...

استیو دیگه نمیتونست تحلیل کنه که چی دیده و چه اتفاقی افتاده...

ولی سرانجام...

شکر خدا...

از دردهایش رهایی یافت....
پآیان

  • Thanks 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • اضافه کردن...